اغلب دسته‌هايي كه به مرور زمان بقا مي‌يابند الزاماً تبديل به يك فرقه مي‌شوند. براي مثال كالوينيسم در اوايل شكل‌گيريش يك دسته بوده است، و تنها در ميان اعضاء خود جاذبه‌هايي داشته است، اما طي سالها از مقبوليت بيشتري برخوردار گرديده و در نهايت تبديل به يك فرقه مي‌شود (giddens,1989: 436-465).
كالتها61 شبيه دسته‌ها هستند اما با تأكيد متفاوت. آنها سازمانهاي ديني زودگذر و سست سازماندهي شده‌اي هستند. از افرادي تشكيل مي‌شوند كه تا حدي نسبت به ارزشهاي جامعه معترض‌اند. تمركزشان روي تجربه فردي است و افراد به لحاظ ذهني شبيه بهم را دور يكديگر جمع مي‌كند. اعضاء بطور رسمي به يك كالت نمي‌پيوندند و مجازند اتصالات ديگر ديني خود را داشته باشند. كالتها همانند دسته اغلب دور يك رهبر الهام بخش جمع مي‌شوند. نمونه‌اي از كالتها در غرب را مي‌توان گروه معتقد به احضار ارواح است (I bid, ,: 464).
بايد توجه داشت كه چهار مفهوم فوق بيانگر سنت مسيحي هستند و به هيچ وجه نبايد به دنبال مصداق كاملشان در سنت اسلامي و ايران گشت. اما احتمالاً‌ در تحليل وجوهي از سازمانهاي ديني در ايران مفيد خواهند بود. براي نمونه در ايران ما سازمانهاي گوناگون ديني از قبيل فرقه‌هاي گوناگون اسلامي، هيأت و دستجات گوناگون مذهبي (قمه‌زني، تعزيه خواني و …)، و مكانهايي همچون مساجد، حسينيه‌ها و حوزه‌هاي علميه را داريم كه هر كدام بطور غالب جاذب گروههاي خاصي است.
تمام اين موارد، بويژه در زمان اوج فعاليت دستجات عزاداري در ايام محرم و صفر كه بعضي از مفسرين آنرا به گونه‌اي مقابله با وجه تبليغي غالب از دين مي‌دانند، مي‌تواند موضوع تحقيق جداگانه‌اي باشد.
نقش دين در قشربندي
قطع نظر از تفسيرهاي ماترياليستي و يك سويه كه دين را زاييده عدم توانايي انسان در فهم تاريخ و فرآيندهاي آن، ثمره از خود بيگانگي انسان، لنگرگاهي براي فرار از دنياي خشن و بي احساس زندگي روزمره، توجيهي براي نابرابريهاي ثروت و قدرت و جلوه‌اي از روح جمعي و … معرفي مي‌كند، گرايشي در جامعه‌شناسان دين وجود دارد كه بين تفسيرها و عقايد ديني با عقايد دنيايي، الگوهاي فرهنگي، نظام اجتماعي، قشربندي اجتماعي، شرايط زندگي و سطح ناكاميها و محروميتها در زندگي قائل به پيوند و ارتباط متقابل باشند.
جين اشنايدر در اين زمينه اظهار مي‌دارد: “شيوه تفكر مردم در باره قلمرو روحاني و مفهوم سازي قدرتها و فرآيندهاي آن به طور قطع تحت تأثير دنيايي است كه در آن زندگي مي‌نمايند (schneider,: 188-189).
ايتزن كه معتقد است گرايشهاي ديني در واقع پاسخي به دگرگونيهاي اساسي در جامعه است، در زمينه پيوند عقايد ديني با عقايد دنيايي مي‌نويسد: “گرايش قدرتمندي براي پيوند عقايد ديني با عقايد دنيايي وجود دارد … در آمريكا مالكيت و بخش خصوصي جنبه تقدس پيدا نموده استetizen,1991 ,: 466)).
دانيل بيتس با اشاره به اين نكته كه انسانشناسان علاقه‌مند فهم چگونگي ارتباط ايدئولوژي ديني با الگوي فرهنگي وسيعتر و فرآيندهاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي در جامعه هستند، معتقد است:
“به نظر مي‌رسد نظامهاي عقيدتي ديني، منعكس كننده ويژگيهاي اساسي نظم اجتماعي باشند كه در آن ظاهر مي‌شوند. دوشادوش تمركز و لايه بندي شدن بيشتر سازمان جامعه، درك مفهومي ما از ماوراءالطبيعه نيز چنين مي‌شود” bates,1990 ,: 407)).
اُدي در زمينه گرايشات ديني و قشربندي اجتماعي مي‌نويسد:
“شرايط زندگي بر گرايشات ديني انسانها اثر مي‌گذارد و شرايط زندگي نيز به طور قابل توجهي با واقعيات قشربندي در تمام جوامع مرتبط است” 0dea,1966 ,: 466)).
ايتزن به گرايش اقشار پايين جامعه به دين اشاره نموده، معتقد است كه تمايل ديني طبقات پايين كمتر “اين دنيايي” 62است و بيشتر ديني و قدسي است. از طبقات پايين آنان كه ديني‌اند، دين قسمت بيشتري از زندگي آنها را در مقايسه با اشخاص مرفه‌تر پر مي‌كند، آنان بيشتر به دلايل ديني به كليسا مي‌روند. وي به گرايش طبقات پايين به دسته‌ها و دوري جستن از مراسم رسمي ديني اشاره مي‌نمايد و اضافه مي‌كند كه تحقيق “گود” نشان مي‌دهد كه يقه سفيدها (طبقه متوسط) در مقايسه با يقه آبي‌ها (طبقه كارگر و پايين جامعه) تمايل بيشتري به شركت در فعاليتهاي رسمي ديني دارند (etizen,1991 ,: 478).
ادي نيز مانند ايتزن معتقد است كه هر چه سطح محروميت و ناكامي بيشتر باشد، دين قدسي‌تر و متعالي‌تر مي‌شود.
تحليلي‌ترين حرفها در اين زمينه از آن ماكس وبر است كه علي‌رغم اينكه اعتقاد به تفاسير و تعابير مجدد از دين توسط اقشار اجتماعي دارد، اما به خاطر استقلال نسبي قايل شدن براي دين، معتقد است كه هر تفسير و تعبيري نيز بر نمي‌تابد. وي در مقاله ارزشمند خود تحت عنوان “روانشناسي اجتماعي اديان جهاني” به ارتباط بين تعيّن ديني سلوك زندگي و اخلاق اقتصادي، تأثير گرفتن شيوه زندگي ديني از عوامل اقتصادي و سياسي و تفاسير مجدد از دين منطبق با نيازهاي اجتماعي ديني پرداخته و اظهار مي‌دارد كه تعيّن ديني سلوك زندگي تنها يكي از عوامل تعيين كننده اقتصادي است. شيوه زندگي ديني نيز به نوبه خود عميقاً متأثر از عوامل اقتصادي و سياسي است كه در يك محدوده جغرافيايي، سياسي، اجتماعي و ملي عمل مي‌نمايد. وبر معتقد است كه ما نمي‌توانيم تمام اين وابستگيها را نشان دهيم، تنها مي‌توانيم عناصر جهت دهنده‌اي از سلوك زندگي آن اقشار اجتماعي را كه قوياً اخلاق عملي اديان خود را متأثر مي‌نمايند، نشان دهيم. هيچ دليلي وجود ندارد كه بر يك قشر خاص تمركز نماييم. اقشاري كه در برچسب زدن وجوه خاص بر يك اخلاق اقتصادي نقش تعيين كننده‌ دارد ممكن است در طي تاريخ تغيير كنندweber,1976 ,: 265-269)) .
وبر كه به استقلال نسبي دين معتقد است براي جلوگيري از سوءتعبير از برداشتهاي خود مي‌افزايد:
“تز ما اين نيست كه ماهيت خاص يك دين صرفاً پيامد موقعيت اجتماعي قشر غالب يا بيانگر ايدئولوژي آن قشر يا منعكس كننده موقعيت آرماني اقتصادي يا مادي يك قشر باشد … هر قدر هم نفوذهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي در يك مورد خاص تعيين كننده باشد، اخلاق اقتصادي برچسب خود را عمدتاً از منابع ديني و قبل از همه از محتواي بشارتها و وعده‌هاي آن مي‌گيرد. به دفعات نسلهاي بعد، اين بشارتها و وعده‌ها را تفسير مجدد مي‌نمايند. يك چنين تفسيرهاي مجددي، مكاشفات ديني را منطبق با نيازهاي اجتماعي ديني مي‌نمايد و لذا تعاليم ديني منطبق با نيازهاي ديني مي‌شوند (I bid, ,: 269-270).
از ديد وبر در هر ديني، تغيير در اقشار تعيين كننده اجتماعي با اهميت است. از سوي ديگر همينكه ديني نشاندار شد تأثيري نسبتاً بلند مدت بر سلوك زندگي اقشار مختلف مي‌گذارد. به طرق گوناگون مردم در جستجوي پيوند بين اخلاقهاي ديني و موقعيتهاي منفعتي هستند به گونه‌اي كه ظاهراً اولي پيامد دومي به نظر مي‌رسد. وبر در جاي ديگر در توضيح اين مطلب، مي‌‌نويسد:
“اگر چه ماهيت ارزشهاي مقدس و مطلوب متأثر از ماهيت منفعت و شيوه زندگي اقشار حاكم و قشربندي اجتماعي است، عكس آن نيز صادق است. هر جا كه جهت زنديگ به صورت روشمند عقلاني شده باشد عميقاً تحت تأثير ارزشهاي نهايي است كه اين ارزشها توسط دين متعيّن شده‌اند” weber, 1976,:287)).
وبر در چندين جا به اشكال گوناگون انطباق دين با نيازهاي ديني اقشار و طبقات گوناگون مي‌پردازد و اين اشكال را در قالب مفاهيمي از قبيل تئوديسي (عدل الهي) توجيه رنج و ناكاميهاي توده‌ها، تئوديسي اقبال خوب كه نوعي مشروعيت بخشيدن به الگوي زندگي اقشار بالاست، دين نجات كه كانون اصليش در ميان توده‌هاست، تمايل به جادو و افسونگري در ميان توده‌ها و غيره مطرح مي‌سازد.
وبر در عبارتي دو شكل انطباق دين با نيازهاي توده‌ها را يكي تبديل دين به سحر و جادوي محض و ديگري تبديل آن به يك دين ناجي ميدانند. به تعبير وبر آنچه كه طبقات محروم در حال حاضر نميتوانند ادعاي بودنش را بكنند، بر خلاف طبقات با منزلت، بوسيله ارزشي كه روزي از آن بهره‌مند خواهند شد، جبران مي‌كنند و لذاست كه دين نجات، كانوني مستمر در اقشار كمتر بهره‌مند اجتماعي دارد در حاليكه اقشار بالا، مالكان و خوشبختيها چنين نيازي ندارند weber,1976: 491)).
وبر در مقاله‌اي تحت عنوان دين و اقشار محروم، اين تمايل به جادو را به گونه‌اي ديگر مطرح مي‌سازد و اظهار مي‌دارد:
“وقتي كسي زندگي يك خرده بورژوا، به ويژه صنعتگر شهري يا تاجر جزء را با زندگي دهقان مقايسه كند، روشن مي‌شود كه قبلي اتصال كمتري با طبيعت دارد. طبعاً وابستگي به جادو براي نفوذ در نيروهاي غير عقلاني طبيعت نمي‌تواند نقش مشابهي براي انسان شهري در مقايسه با دهقانان داشته باشد. روشن است كه بنيان اقتصادي زندگي انسان شهري از منش عقلاني‌تر، حسابگرانه‌تر و هدفدارانه‌تري برخوردار است” i bid ,: 482-486)).
وبر به نيازهاي ديني اقشار بالا نيز اشاره نموده، مي‌نويسد:
“با فرض بر ثابت بودن عوامل ديگر، اقشار با منزل اقتصادي و اجتماعي بالا بندرت به ايده نجات همساز مي‌شوند، بلكه آنها به ديني كه كاركرد اصليش مشروعيت بخشيدن به الگوي زندگي آنها و موقعيتشان در دنياست چنگ مي‌زنند” i bid ,:489 )).
بايد توجه داشت كه اگرچه وبر به نوعي به انطباق دين با نيازهاي اقشار و طبقات اجتماعي معتقد است اما با تقليل پديدار دين به نيازهاي روانشناختي توده‌ها با ايدئولوژي طبقات حاكم نيز به شدت مخالفت مي‌ورزيد (sadri ,1992 ,: 49).
در مجموع مي‌توان تمايلات ديني اقشار پايين جامعه را در موارد زير جمع‌بندي نمود:
الف) برخوردار بودن از احساسات و التهابات شديد ديني به ويژه در مراسم گوناگون.
ب) در ميان توده‌هاي مذهبي، دين قسمت زيادي از زندگي آنها را اشغال مي‌كند.
ج) دين اين قشر، ماوراءالطبيعي‌تر و قدسي‌تر است.
د) تمايل اين قشر به پيوستن به دسته‌ها و شركت در مراسمهاي غير رسمي ديني است كه به تفسير بعضي از جامعه‌شناسان دين، نوعي تقابل با دين خواص است.
ه) تمايل به تئوديسي رنج، يك تبيين ديني براي فقدان قدرت و منزلت، تسكيني براي رنجها و ناكاميهايشان.
و) تمايل به دين نجات.
ز) گرايش به تجزيه ملموس از دنياي قدسي در غالب معجزات، كرامات، جادو، افسونگري و … به تعبير درسلر، ادياني كه جادو ندارند، مراسم ديني در واقع به گونه‌اي فرد را در تماس با نيروي ماوراءالطبيعي قرار مي‌دهد و احتمالاً‌پاسخ مطلوبي از آن مي‌گيرد.
حال که به بررسي دين و نقش آن در جامعه و بخصوص در قشربندي اجتماعي پرداختيم ، لازم است به بررسي اين نهاد در جامعه آماري اين پژوهش که بلوچستان دوره پهلوي اول مي باشد ، بپردازيم.
در بلوچستان دين داران از جايگاه خاصي برخوردار بودند. اين اقتدار به مثابه اقتدار کاريزماتيک بود. معمولا کساني که علوم ديني مي آموختند ، از اقشار بالاي جامعه بودند. ذات هاي فرو دست نيز کم و بيش به دنبال يادگيري علوم نيز بودند اماانچه که در گذشته مرسوم بود ، امورات ديني و مذهبي در ميان اقشار پايين جامعه جايگاه خاصي نداشت و بعضا نيز عبادات و فرايض اوليه ديني را انجام نمي دادند. بسياري از کساني که از ذات هاي فرو دست جامعه بودند به شغل چوپاني مشغول بوده و خودشان نيز تعداد زيادي گوسفند و حتي گاو و شتر داشتند ، اما مساله زکات برايشان هيچ اهميتي نداشت. با توجه به اين موضوع ، دين داران که همان مولوي ها و قضات مي باشند ، معمولا از بلوچ ها بودند و غير بلوچ ها کمتر بدين کار مشغول بودند.
در تصميم گيري هاعمده بخصوص مسائل سياسي معمولا روساي قبايل ، سرداران و بزرگان نقش موثري داشتند ، اما رهبران مذهبي يا به اصطلاح مولوي ها نيز نقشي قابل ملاحظه اي داشتند.
اما مولوي چه کسي است؟
حميد احمدي در کتاب قوميت و قوم گرايي در ايران به نقل

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید