د از مسايل توجه داشته باشد لذا ساير ابعاد را بايد با کمک ديدگاه‌هاي ديگر بررسي کرد. بر همين اساس فوران 5 نظريه فوق را براي بررسي تحولات ايران مطرح و در انتها عقيده خود را تحت عنوان نظريه مقاومت شکننده ارائه مي‌دهد که در ادامه به آن خواهيم پرداخت.
فوران در تحليل خود، نخست بر اساس نظريه نظام جهاني والرشتاين، قرن شانزدهم ميلادي را به عنوان نقطه شروع تحولات در نظر مي‌گيرد. والرشتاين معتقد است جهان تا پيش از سال 1500.م به دو بخش توسعه يافته و عقب مانده تقسيم نمي‌شد و از آن تاريخ به بعد است که تحولات جديد امروزي و تقسيم جهان به کشورهاي پيشرفته و عقب مانده آغاز مي‌شود. نکته بسيار قابل توجه آن است که سال 1500م (907 قمري) دقيقا مصادف با به قدرت رسيدن سلسله صفويه در ايران مي‌باشد.
نظريه مقاومت شکننده
در نظريه فوق بر اين نکته تاکيد شده است که ايرانيان هرچند به راحتي در برابر دشمن متحد مي‌شوند اما وقتي پيروز شدند، اتحاد موجود سست شده و مقاومت آنان از بين مي‌رود.
ده روز پس از موافقت و امضاي مشروطه توسط مظفرالدين شاه، وي از دنيا رفت و پسرش محمد علي شاه به سلطنت رسيد. او که سعي داشت نظام مشروطه را در هم بشکند استبداد صغير را به راه انداخت و با کمک روس ها مجلس را به توپ بست. بسياري از مشروطه خواهان در اين زمان دستگير و به قتل رسيده يا تبعيد شدند و سرانجام استبداد مجددا حاکم گرديد. در اعتراض به اقدامات محمدعلي شاه نهضت مشروطه خواهي درتبريز، گيلان و شهرهاي ديگر ايران برپا شد. با اقدامات اين گروه، تهران توسط مشروطه خواهان فتح گرديد و محمد علي شاه نيز به روسيه تبعيد شد. اما با وجود پيروزي مشروطه خواهان اهداف واقعي مشروطيت در ايران محقق نگرديد. دليل اين امر، حضور نيروهاي خارجي در ايران بود که مي‌توان آنرا با نظريه نظام جهاني تحليل کرد. به دليل حضور و نفوذ نيروهاي بيگانه و حمايت آنان از شاهان مستبد، عدم اتحاد نيروهاي مشروطه خواه و عدم وحدت کلمه بر سر هدف نهايي، مشروطه از مسير خود منحرف شد.
در حاليکه نيروهاي ديني خواستار مشروطه ديني و اسلامي بودند روشنفکراني نظير تقي زاده، مشروطه نوع غربي را دنبال مي‌کردند.
به دنبال بروز اختلافات گسترده بر سر نوع مشروطه و اهداف آن، نزاع و درگيري ميان مشروطه خواهان بالا گرفت و نيروهاي مذهبي و روشنفکر در مقابل هم قرار گرفتند. آيت الله بهبهاني توسط طرفداران تقي زاده ترور شد. ستارخان و باقرخان و ديگر مشروطه خواهان معروف يکي پس از ديگري متواري و يا به قتل رسيدند. روس‌ها نيز به طور مداوم مشروطه خواهان و مجلس را مورد تهديد قرار مي‌دادند. آخوند خراساني که با تدارک يک لشگر سعي داشت با تهديدات روس ها مقابله نمايد، به طرز نامعلومي از دنيا رفت.
سرانجام مشروطه به دليل نفوذ خارجي در آن و بروز اختلافات گسترده در ميان رهبران نهضت به بيراهه کشانده شد و مقاومت آن درهم شکست
جان فوران در تحليل خود نسبت به انقلاب اسلامي مي‌گويد: پس از پيروزي انقلاب نيز مجددا نيروهاي خارجي دست به دست هم داده اند تا اين مقاومت را درهم شکنند. اما تاکنون(سال 1370 سال انتشار کتاب مقاومت شکننده) موفق نشده‌اند و لذا اميد آنان به بروز و تشديد اختلافات داخلي است تا همچون نهضتهاي گذشته از اين طريق مقاومت درهم شکسته شود. وي تاکيد مي‌کند سابقه حرکتهاي ايرانيان در گذشته نشان مي‌دهد اين امکان وجود دارد که بين آنها اختلاف ايجاد کرد. لذا اگر نيروهاي بيگانه موفق شوند در درون نيروهاي انقلاب شکاف ايجاد کنند، مقاومت درهم شکسته خواهد شد.
به نظر مي‌رسد در يک جمع بندي مي توانيم بگوييم هر دولتي که مايل است به حيات خود ادامه دهد، نيازمند انجام سه کار ويژه ذيل مي‌باشد:
1- ايجاد اتحاد دروني ميان بلوک قدرت حاکم 2- ايجاد تفرقه در ميان مخالفان و دشمنان خود 3- بسيج مردم در جهت حمايت از قدرت حاکم.
دولت ايران هنوز از سه گزينه فوق برخوردار است. اما اگر قدرتهاي خارجي موفق شوند در بين بلوک قدرت در ايران اختلاف و شکاف ايجاد نمايند، ممکن است برخي از نيروها براي تقويت خود با نيروهاي بيگانه ائتلاف کنند و تداوم اين مساله مقاومت انقلاب را درهم خواهد شکست. بايدتوجه داشت که انقلاب اسلامي اولين نظامي است که توانست قدرتمندانه در مقابل نظام جهاني و نيروهاي خارجي بايستد و آرايشي را که نظام جهاني در منطقه و در خاورميانه ايجاد کرده بود برهم زند. به همين دليل لازم است مردم و دولتمردان در جمهوري اسلامي هوشياري بيشتري نسبت به کار ويژه‌هاي اصلي تدوام حيات دولتها داشته باشند.
جان فوران بر عکس نظر ويتفوگل که نقص اساسي را در راس هرم مي ديد ، او معتقد به وجود مشکلات در بطن هرم مي باشد و جامعه ايران را جز جوامعي مي داند که در طول تاريخ نتوانسته که نيروهاي داخلي را با يکديگر متحد نمايد21.

تبارهاي دولت استبدادي-پري اندرسون
اهميت برخي آثار در حوزه انديشه و تاريخ تنها به جهت موضوعي كه به آن مي پردازند، نيست. بلكه در آن است كه مولف در بسط موضوع به آن مي پردازد و به تعبيردقيق تر روش تحقيقايشان در كنار وسعت دانش و تعهديكه در دقت عالمانه به كارمي بندند، آموزنده است. “تبارهاي دولت استبدادي” نوشته پرياندرسونبيترديد از آن دسته كتابهايي است كه گذشته از موضوعش كه بررسي چگونگي شكل گيري دولت هاي مطلقه در اروپاست، در روش تحقيق مي تواند آموزنده باشد.
اندرسون نظريه را در كنار پراتيك مي خواهد و از جنس مورخانيكه به تاريخ براي تاريخ معتقدند، نيست و تاريخ را براي اكنون مي خواهد. رهيافت اندرسون تئوريك و كلان نگر است. به دليل همين نگاه كلان به تاريخ، روش تطبيقي و مقايسه يي يكي از ويژگيهاي بارز تاريخي اندرسون است.
دولت مطلقه ساختاري است كه در حد فاصل ميان زوال دولت و جامعه فئودالي و برآمدن فرماسيون سرمايه داري ظهور ميكند. دولت صفويه از بسياري جهات ويژگيهاي دولت مطلقه را دارد اما نمي توان گفت صفويه دولت مطلقه است، به دليل اينكه جايگاه مطلقه صفوي جايگاه مطلقه اروپايي نيست
اندرسون، مورخ و نظريه پرداز و جامعه شناس تاريخي بريتانيايي كه در سال 1938 متولد شد و يكي از چهره هاي تاثيرگذار بر مطالعات نظريه هاي تاريخي و جامعه شناختي از يك سو و يكي از چهره هاي برجسته چپ نو در اروپاست. ايشان و مجموعه يي از مورخان در انگلستان در دهه 50 و 60 ميلادي، ابتدا در قالب گروه مورخان حزب كمونيست بريتانيا را تشكيل مي دادند كه نهايتا همكاري او با مجموعه يي از مورخان چپ انگلستان مثل تامسون و هابزبام، سبب شد مكتب ماركسيسم انگليسي را بنيان گذاشتند.
اندرسون 20 سال سردبير نشريه معروف new left review بود.
رهيافت اندرسون تئوريك و كلان نگر است. به دليل همين نگاه كلان به تاريخ، روش تطبيقي و مقايسه يي يكي از ويژگيهاي بارز تاريخي اندرسون است. در مقدمه كتاب تبارها انتقادي به ماركسيست ها ميكند و ميگويدمعمولافيلسوفان ماركسيست درباره تاريخ بسيارانتزاعي حرف مي زنند، بدون اينكه توجهي به تجربه تاريخي داشته باشند و مورخان ماركسيست نيز تنها به تجربه توجه ميكنند، بدون اينكه فرآيندهاي عام و فلسفي را در نظر بگيرند. اندرسون مدعي است كه مي خواهد كاري كند اين دوگانگي و شكاف بين فيلسوفان و مورخان ماركسيست را پر كند و تلاش ميكندميان تاريخ و ايدئولوژي هيچيك را فداي ديگري نكند.
تبارهاي دولت استبدادي نوعي تاريخ از بالاست، در مقابل تاريخ از پايين و اندرسون در اين كتاب به شدت از تاريخ از بالادفاع ميكند، تاريخ از پايين يعني تاريخ زندگي مردم، تاريخ اجتماعي بدون توجه به قدرت، بدون توجه به نهادهاي سلطه.
انتقادي كه به اندرسون ميكردند، اين بود كه كار او يك كارماركسيستي نيست، زيرا بر اساس شيوه توليدنيست. اندرسون جمله يي از ماركس نقل ميكند و از خود دفاع ميكند، اگرچه ماركس تاريخ را با شيوه توليد و زيرساختهاي اقتصادي و توليدي توضيح مي دهد، اما نهايتاتكليف تحولات تاريخ که در سطح سياسي تعريف مي شود، انقلاب ها در لحظه تحول، انقلاب سياسي مي شوند، تا تضاد در عرصه سياسي فيصله نيابد، نمي توان گفت يك فرماسيون اقتصادي رخ داده و دوره يي به دوره ديگر منتقل شده است، لذا مطالعه ساخت قدرت و دولت بسيار مهم است و نبايد به اين نهاد بي توجه بود. اندرسون تنوع تاريخ فئودالي و برده داري را با توجه به ويژگي ها و نهاد دولت توضيح مي دهد.
دولت مطلقه ساختاري از دولت است كه در حد فاصل ميان زوال دولت و جامعه فئودالي و برآمدن فرماسيون سرمايه داري ظهور ميكند. دولت صفويه از بسياري جهات ويژگيهاي دولت مطلقه را دارد، اما نمي توان گفت صفويه دولت مطلقه است، به دليل اينكه جايگاه مطلقه صفوي جايگاه مطلقه اروپايي نيست و شايد بتوان آن را دولت پيشامطلقه ناميد. اما درباره دولت رضاشاهي مجازيم كه اين عنوان را بگذاريم.
در كاراندرسون توجه به عناصري غيراقتصادي و توليدي ديده مي شود، عناصري مثل عدم تمركز در قدرت سياسي، پراكندگي قدرت سياسي. فقدان نوعي نظام حقوقي و داوري يك دست و وجود دادگاه هاي محلي و جدا از هم فئودالي و فقدان يك نظم سلسله مراتبي طولي سياسي اقتدار و در عوض يك نظم افقي هم عرض ميان اقتدارها در كنارشيوه توليدمبتني بر مازاد توليد دهقانان بر زمين و تملك آن توسط فئودال ها.

او در بحث از دولت مطلقه، فئوداليسم را مختص به اروپا مي داند، فئوداليسم در مفهوم خالص خودش. مفاهيمي كه اندرسون به كارمي برد به هيچ وجه از نوع Ideal type وبرينيستند، يعني دولت مطلقه يافئوداليسمي كه اندرسون ميگويد مفاهيم انتزاعي كه كاملابرساخته خيالي و ذهني محقق است، به عنوان يك ابزار مفهومي نيست، اين مفاهيم را اندرسون به عنوان مفاهيم داراي مصداق تلقي ميكند، مفاهيم وبري مفاهيم مصداقي نيستند، فقط مفاهيم ابزاري هستند. اما در انديشه اندرسون اين مفاهيم كاربردي و مصداقي هستند. تنها جاي خارج از اروپا كه ميتوانيم از فئوداليسم صحبت كنيم از نظر اندرسون ژاپن است. به نظر اندرسون در كشورهاي شرقي تنها ژاپن گذار از فئوداليسم به سرمايه داري را تجربه كرد. البته تفاوت هايي نيز ميان فئوداليسم ژاپني و اروپايي قائل است.
اندرسوندليل تفاوت مياناروپايشرقي و غربي را در شرايط تاريخي و صورت بندي هاي اجتماعي اقتصادي توضيح مي دهد، به اين معني كه در اروپاي غربي به دليل رشد تجارت و پيدايش زودتر بورژوازي، فئوداليسم مراحل اوليه سرواژي خود را پشت سر گذاشت و دولت هاي فئودالي براي حفظ و تداوم قدرت خود روي دهقانان دچار مشكل شدند. اينجا بود كه در واقع دولت هاي مطلقه به وجود آمدند كه از يك سو بتوانند مالكيت خصوصي بر زمين را حفظ كنند و از طرف ديگر مالكيت خصوصي را ذيل يك حاكميت عمومي محافظت كنند، دولت مطلقه غربي در واقع تلفيقي بود از حاكميت عمومي و يكدست در بالاومالكيت خصوصي پراكنده فئودالي در پايين. پراكندگي به تمركزگرايي در حكومت متمركز شد و شخص شاه در راس آن قرار گرفت، دادگاه واحد، قانون يكدست، در واقع به لحاظ حقوقي دولت مطلقه به دليل احياي حقوق بود يعني حقوق مبتني بر مالكيت خصوصي.
در اينجا بحث وبري مي شود، وبر در بحث از دولت مدرن بحث عقلاني شدن را مطرح ميكند، بروكراسي مبتني بر قانون واحد و سراسري و برابري حقوقي همه اعضاي جامعه در مقابل قانون و دادگاه و بروكراسي
اندرسون به ماركس و انگلس هم انتقاد دارد. ماركس و انگلس معتقدند دولت هاي مطلقه محصول بالا طبقات بورژوازي و اريستوكراسي فئودالي هستند. اما به نظر اندرسون اين يك اشتباه تاريخي است، اندرسون معتقد است به اين ترتيب دولت مطلقه چيزي شبيه دولت بناپارتي مي شود، دولت بناپارتي دولت حافظ منافع بورژوازي است، در عصري كه بورژوازي آنقدر توان ندارد كه

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید