به خودي خود بساط اريستوكراسي فئودالي را جمع كند. اندرسون معتقد است دولت هاي مطلقه در اروپاي غربي سده شانزده و هفده، در واقع سرشت فئودالي دارند و اساسا بورژوازي هنوز آنقدر قوي نشده بود كه بتواند با اريستوكراسي بالانس برقرار كند و دولت مطلقه در اين ميان يك دولت مصالحه طبقاتي باشد.
اندرسون يك نوماركسيست است كه در واقع اين تحليل هايي كه دارد براي تحول جامعه امروز در غرب، معتقد است انقلاب سوسياليستي واقعي انقلابي است كه در يك جامعه سرمايه داري اتفاق مي افتد و به همين دليل با تحليلي كه راجع به روسيه دارد، انقلاب بلشويكي را يك انقلاب سوسياليستي نمي داند22.
ادبيات نظري
در اين قسمت به بيان ديدگاه هاي مختلف در خصوص قشربندي اجتماعي خواهيم پرداخت. ابتدا به بيان نظريات قشربندي اجتماعي در يونان باستان مي پردازيم که از ميان انديشمندان آن دوره به بيان نظريه افلاطون و ارسطو بسنده مي کنيم.
– افلاطون
“افلاطون فيلسوفي نجيب زاده بود که در سال 427 پيش از ميلاد يعني تقريبا سه سال پيش از روي کارآمدن داريوش دوم هخامنشي و سه سال پس از جنگ پلوپونز در يونان ، در آتن زاده شده است.به روايت خود افلاطون مادر او خويشاوند سولون قانون گذار نامدار آتني بود و پدرش آريستون نيز از اشراف برجسته يونان بود و نسبش به کدروس 23 آخرين فرد دودمان شاهان آتيک24 مي رسيد ( عنايت ،27:1386)”.
افلاطون در بيست سالگي با سقراط آشنا شده و تا پايان عمر سقراط شاگردش مي شود. او در زمينه عرفان مبتني بر مکاتب الهي نيز آگاهي داشت.
افلاطون مردم را بنا بر استعداد طبيعي شان به شيوه اي نمادين يا آرماني به سه دسته تقسيم مي کند:
1- طلايي ها
2- نقره اي ها
3- مس و برنزها
وي براي هر کدام از اين طبقات نقش و کارکردي خاص معين مي کند. طلايي ها نقش رهبر و هدايت و نگهباني از جامعه را بر عهده دارند. او اعتقاد دارد که بايد اعضاي اين طبقه را بايد چنان پرورانيد که نگاهباناني درست و نيکو از آب درآيند. نظريات تربيتي افلاطون بيشتر در مورد همين طبقه است(تنهايي ، 22:89) . نقره اي ها همان ياري رسانان و مس و برنزها همان کارگران و کشاورزان هستند.در نظريه افلاطون زنان از حقوق مساوي برخوردارند.
– ارسطو
زندگي ارسطو از نظر روش تفکر او به سه دوره تقسيم مي شود.نخست دوره شاگردي او در آکادمي مکتب افلاطون که حدود بيست سال طول کشيد و با مرگ افلاطون به پايان رسيد.دوم، دوره اي که محققان آلماني آن را دوره سرگرداني ناميدند که در اين مرحله ارسطو به شهرهايي چون آسوس25،پلا26و جزيره لسبوس27 سفر مي کند و همزمان با آغاز شهرياري اسکندر اين دوره به پايان مي رسد. در دوره سوم است که ارسطو به آتن باز مي گردد و مکتب خود به نام لوکه ئوم28 را بنيان گذاري مي کند و سرانجام به خالسيس پناه مي برد و بابقي زندگي خود را در اين شهر سپري مي کند(عنايت،78:1386-77).
ارسطو نظام اجتماعي را همچون بسياري از دانشمندان از دريچه تقسيم طبقات اجتماعي مي ديد ملاک تقسيم طبقات را اقتصاد و درآمد خانواده مي دانست. به نظر او در تمامي دولت ها سه طبقه وجود دارد. طبقه بسيار ثروت مند و طبقه بسيار فقير. در وسط اين دو طبقه، طبقه اي به نام طبقه متوسط شکل مي گيرد. ح.ا. تنهايي در کتاب درآمدي بر مکاتب و نظريه هاي جامعه شناسي در خصوص نظر ارسطو پيرامون قشربندي اجتماعي چنين مي نويسد:
ارسطو به مسئله ارزش گذاري جامعه ي طبقاتي در مورد افراد يک طبقه ، چگونگي برخورد و پذيرش آن افراد از پايگاه و ارزش يابي طبقه اي و اهميتي که خانواده در آغاز شکل گيري شخصيت به عهده دارد و پيرامون چگونگي تاثير اينها بر جريان سياسي کشورهمانند هالبواکس، به گفتگو مي نشيند.او حتي به تاثير وضع طبقه اي بر شانس ها و فرصت هاي زندگي 29 اشاره مي کند(تنهايي ،54:1389).
پس بيان ديدگاه هاي افلاطون و ارسطو به بررسي آرا و انديشمندان پيشقراول در غرب جديد مي پردازيم که اولين انديشمندي که مورد بررسي قرار مي دهيم ، نيکولو ماکياولي مي باشد.
– نيکولو ماکياولي30
“نيکولو ماکياولي (1517-1469) دانشمند سياسي سده پانزدهم، فرزند خانواده اي اشرافي واز روحانيون رسمي فلورانس، از اولين نامداراني بود که در برابر سيطره و قدرت دوران ميانه ايستاد و بنياني را پايه گذارد که رشد و گسترش دانش بدان سخت نياز داشت:نيازي مبتني بر جدايي علم و دين مسخ شده دوره ميانه”(تنهايي ،27:1388).ماکياولي در توسکان31 در خانواده اي اصيل به دنيا آمد.پدرش حقوق دان بود . ماکياولي جز جمهوري خواهان آن دوره به شمار مي آمد(عنايت ،152:1386).
او طبيعت انسان را تبهکار و خود پسند مي داند که انسان را به تناقضات و تضادهاي اجتماعي مي کشاند . اين مهم باعث مي شود که سه قدرت اجتماعي پديدار گردد: 1- شهريار 2- ممتازان 3- مردم. او اعتقاد دارد که براي نظم در جامعه بايد قدرتي بي چون و چرا توسط طبقه مسلط بر جامعه اعمال گردد تا مردم از آن اطاعت بي چون و چرا داشته باشند(همان منبع :34).
دکتر حسين ابوالحسن تنهايي در خصوص اين طبقه بندي ماکياول اينگونه مي نويسد:
“در رساله ي گفتارها ماکياولي بيشتر طرفدار جمهوري و آزادي است .او در اين کتاب مردم را به سه گروه بخش مي کند :”شاهزادگان ، نخبگان و مردم”، به گونه اي که تمام آنها بايستي در قانون گذاري شرکت کنند . وجود اين سه بخش گونه گون خود موجب کنترل هرچه بيشتر جامعه خواهد بود و هر گروه به وسيله گروه ديگر کنترل خواهد شد (تنهايي ،61:1389).
پس از بيان ديدگاه ماکياول به بررسي نظريه قشربندي اجتماعي نظريه پردازان کلاسيک مي پردازيم.
– کارل مارکس32
مارکس(1883-1818) با ديدي بر گرفته از ايده آليسم آلماني،وحدت وجود اسپينوزايي و با تاثير پذيرفتن از هگل ، فوئرباخ و اسميت در عرصه علمي ظاهر شد.او در شهر ترير در خاک آلمان به دنيا آمد. پدرش يهودي بود که جز منتقدان سياسي عصر خود مي باشد و به شغل بازرگاني و به روايتي ديگر به قضائت مشغول بود که وي بعدها به دين مسيحيت گرويد ولي مادر کار همچنان يهودي ماند. کارل نيز به دين آيين مسيحيت رو مي آورد و تحت تاثير انديشه هاي کشيش کوپر قرار مي گيرد(تنهايي ،165:1391). به دليل منتقد بودن وي نسبت به سياست هاي حاکم و بخصوص جامعه سرمايه داري ، باعث فقر وي مي شود تا جايي که دختر ، همسر و پسر وي به دليل فقر سخت بيمار شدند و دار فاني را وداع گفتند(تنهايي ،131:1389). سرانجام در ماه مارس 1883 به خواب عميق و ابدي فرو مي رود.
به عقيده مارکس جوامع انساني از سه مرحله عبور خواهند کرد:
1-جامعه بي طبقه اوليه يا اشتراکي نخستين
2-جامعه ي طبقاتي
3-جامعه بي طبقه نهايي
به عقيده او مرحله دوم به دو شکل در جوامع انساني نمود پيدا مي کند: يکي مخصوص جوامع اروپاي غربي که عمدتا سه شکل شيوه توليد دارد:
1-شيوه توليدي برده داري
2-شيوه توليدي فئوداليسم
3-شيوه توليدي سرمايه داري
اما نوع ديگر آن مرحله اي هست که مختص کشورهاي عربي و ايران بوده که شيوه توليد در اين کشورها شيوه توليد آسيايي مي باشد( تنهايي ، 245:1391). مارکس در خصوص ماهيت طبقه چنين ديدگاهي داشت:
براي مارکس طبقه گروهي از مردم است که در رابطه مشترکي با وسايل توليد- وسايلي که به کمک آنها معيشت خود را تامين مي کنند-قرار دارند.پيش از پيدايش صنعت جديد ، وسايل توليد اساسا زمين و ابزاري بود که براي رسيدگي به محصولات يا دامها مورد استفاده قرار مي گرفت…..(گيدنز ،242:1387).
به اعتقاد مارکس تضاد طبقاتي هميشه در طول تاريخ انسان بوده است. اين تضاد مي تواند تضاد بين ارباب و رعيت ، فئودال و سرو ، بورژوا و پرولتر و يا به تعبيري ديگر تضاد بين استثمارگر و استثمار شده مي باشد. به طور کلي مي توان به دو نوع طبقه در انديشه مارکس اشاره نمود:
1-طبقه اجتماعي آرماني که جوامع را به دو دسته دارا و نادار تقسيم مي کند
2-طبقه اجتماعي واقعي که در هر جامعه اي ممکن است متفائت باشند. بيشترين طبقات اجتماعي شناخته شده توسط مارکس هفت طبقه اجتماعي بودند که مارکس آنها را در دو طبقه آرماني استثمارگر و استثمارشده جاي مي دهد(همان منبع :224). به اعتقاد مارکس جامعه طبقاتي حاصل ديالکتيک دو نيرو مي باشد: نيرو توليد و روابط توليد:
تضاد اساسي که مبناي نظريه ي تضادي مارکس را تشکيل مي دهد، نه تضاد ميان طبقات بلکه تضاد ميان دو عنصر از عناصر فرآيند کار يعني نيروهاي توليدي و روابط توليدي است که مهم ترين تضاد و رکن اصلي نظام اجتماعي ، يا به تعبير مفاهيم مکتبي مارکس ، رکن اصلي شيوه توليدي را تشکيل مي دهد( همان منبع :226).
فرا دستان در انديشه مارکس در طول تاريخ به دنبال استثمار فرودستان بوده اند. رابطه انسان ها با ابزار توليد ، مبنايي است که نظام قشربندي اجتماعي مارکس برآن استوار مي باشد. به عقيده او افکار طبقه حاکم در هر عصري ، افکار حاکم بر کل جامعه مي باشد و نبرد طبقات تحت تاثير اقتصاد مي باشد اما به عقيده پاره تو تملک دولت و نيروي نظامي نيز مي تواند به همان اندازه منشا و تضاد سرآمدان با توده ها باشد ( فراتي ، 55:1383-54).
به طور کلي ايده هاي مارکس را در خصوص قشربندي اجتماعي به صورت 6 اصل ذکر کرده اند:
1- هر چه نابرابري توزيع منابع کمياب بيشتر باشد ، تضاد منافع بين بخش هاي چيره و زير سلطه افزون تر مي شود
2- هر چه بخش هاي فرودست ، از منافع گروهي خود بيشتر آگاه شوند ، احتمال اينکه آنها مشروعيت پراکنش نابرابر منابع کمياب را مورد ترديد قرار دهند ، بيشتر است.
3- هر چه بخش هاي بيشتري از يک نظام ، از منافع گروهي خود آگاه شوند ، ترديد آنها در باره ي مشروعيت منابع کمياب ، بيشتر خواهد بود. بنابراين ، احتمال اينکه سازمان يافته و تضاد آشکاري را بر ضد بخش هاي چيره ي نظام آغاز کنند ، بيشتر است.
4- هر چه بخش هاي بيشتري از فرودستان ، با داشتن باورهاي مشترک يگانه شوند و هر چه ساخت رهبري سياسي آنها کاملتر باشد ، بخش هاي بيشتري از افراد چيره و زير سلطه ، در نظام اجتماعي ، از يکديگر جدا خواهند شد.
– ماکس وبر33
وبر(1920-1864) يکي از افراد مهم در تاريخ جامعه شناسي و بخصوص در جامعه شناسي تفسيري مي باشد.وبر در ارفورت آلمان و در يک خانواده طبقه متوسط به دنيا آمد. پدرش در داستگاه دولت کار مي کرد و به مقام سياسي به نسبت مهمي نيز رسيده بود. و پس از تحصيلاتش وکيل مي شود و در دانشگاه برلين شروع به تدريس مي کند.تا اينکه به جامعه شناسي ، تاريخ و اقتصاد رو مي آورد. مهم ترين اثر او کتاب اخلاق پروتستاني و روح سرمايه داري مي باشد. در زمان مرگش او سرگرم اثري تحت عنوان اقتصاد و جامعه بود که از دنيا مي رود. هر چند اين اثرش ناتمام ماند ، ولي بعدها منتشر شده و حتي به چندين زبان ديگر نيز ترجمه شد(ريتزر ،37:1390-36).
در بررسي جامعه شناسي قشربندي ماکس وبر خواهيم ديد که نظريه او از طرفي از توزيع قدرت بحث مي کند و از طرفي ديگر نتيجه واکاوي خود را از طبقه ها و گروه هاي هم پايگاه در جوامع نوين ذکر مي کند. به عقيده او در درون دولت هاي ملي نوين طبقات و گروه هاي هم پايگاه براي دستيابي به کالا و خدمات با يکديگر به رقابت مي پردازند. به عقيده او در بسيار از موارد طبقه ها مي توانند ترکيبي از کساني تعريف شوند که موقعيت هاي اقتصادي يکساني در جامعه دارند ، در صورتي که گروه هاي هم پايگاه چنين نيستند ، بلکه آنها از افرادي تشکيل شده اند که سطوح يکساني از موقعيت اجتماعي را دارا مي باشند. پس به طور کلي وبر در طرح نابرابري و قشربندي اجتماعي دو نمونه آرماني را ذکر مي کند:
1- طبقه هاي اجتماعي
2- گروه هاي هم پايگاه
به عقيده او طبقه از افرادي تشکيل شده است که داراي

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید