توانايي هاي مشابه اي در اخذ موقعيت هاي اجتماعي ، کالا و خدمات از طريق شيوه مناسب زندگي مي باشند. وبر اين بحث را با تمايز ميان افراد مالک و غير مالک آغاز مي کند و مي گويد که مساله مالکيت مهم ترين مساله همه ي شرايط طبقاتي مي باشد چونکه به دليل داشتن يا نداشتن سرمايه هست که شيوه گوناگون زندگي پديد مي آيد. همچنين او از دو طبقه اجاره دهندگان و کارفرمايان ياد مي کند. به عقيده او طبقه اجاره دهندگان يا طبقه مالکان34 زمين ها را در اختيار داشته و درآمد خود را از کشاورزان اجاره نشين که در آن زمين ها کار مي کنند ، به دست مي آورند. اما کارفرمايان يا طبقه تجاري35 صاحبان کشتي ، تاجران و بانکداران مي باشند که فعاليت تجاري انجام مي دهند. وبر از طبقه هاي ديگري نيز سخن مي گويد که به يکي از آنها امروزه کارگران يقه آبي گفته مي شود. آنان از امتياز کمتري برخوردار هستند زيرا مهارتهاي آنان به گونه اي ابتدايي در برگيرنده کار بدني مي باشد. وي آنها را به کارگران ماهر ، نيمه ماهر و بي مهارت تقسيم مي کند. نوع ديگري از طبقه که وي بيان مي کند ، طبقه ميانه يا طبقه متوسط مي باشد که امروزه به کارگران يقه سفيد مشهور هستند. مهارتي که آنها به فروش مي رسانند ،کار بدني نيست.صاحبان مناصب دولتي مانند سياستمداران ، مجريان و مديران کارخانه ها ، پزشکان، حقوقدانان، معلمان و روشنفکران جز اين دسته مي باشند.به دليل بالا بودن تقاضاي جامعه براي بکار گيري از مهارت اين افراد ، آنها از قدرت سياسي و اقتصادي بيشتري نسبت به کساني که کار بدني انجام مي دهند ، برخوردار هستند. وبر مفهوم گروه هاي هم پايگاه را باري تشخيص موقعيت اجتماعي از موقعيت مالي به کار برد. وي تفاوت را در دو مساله مي بيند:1- به دليل اينکه درآمد به دست آمده از حرفه شخص ، توانايي خريد کالا و لذت بردن از آن را فراهم مي آورد، بنابراين عضويت طبقاتي بر مبناي محاسبه پولي ساده اي تعيين مي شود.2-به دليل اينکه پايگاه و موقعيت اجتماعي بر مبناي ارزيابي هاي شخصي مردم از يکديگر استوار است ، عضويت يک فرد در گروه اجتماعي به طور ذهني تعيين مي شود (لهسايي زاده ،42:1377-34).
– کينگزلي ديويس و ويلبرت مور
نظريه قشربندي ديويس و مور از جمله مهم ترين نظريات مطرح شده از ديدگاه کارکردگرايي مي باشد که در سال 1954ميلادي مطرح شده است(همان منبع :50). به اعتقاد اين انديشمندان نابرابري يک خصيصه کلي جامعه بوده و يک ضرورت سازماني است.آنان مطالعه خود را با اين سوال آغاز مي کنند که چرا برخي از موقعيت ها نسبت به موقعيت ديگر از اعتبار و منزلت بيشتري برخوردار هستند؟در جواب چنين مي گويند که نظام پاداش دهي نظامي است که از طريق آن ، آنهايي که براي تصدي آن موقعيت ها شايسته ترند به عضويت در مي آيند و برانگيخه مي شوند که وظايف شان را به نحو موثر و کافي انجام دهند.سلسله مراتب موقعيت ها از طريق سهمي که آنها در کارکردي ساختن و حفظ نظم اجتماعي دارند و نيز با ميزان کمياب بودن افراد واجد شرايط براي احراز آن موعيت ها تعيين مي گردد

– پي ير بورديو36
بورديو (2002-1930) جامعه شناس فرانسوي و از فعالان جنبش دانشجويي دهه ي شصت در فرانسه با با فلسفه آغاز کرد(تنهايي ،318:1391). دبير فلسفه در دبيرستان مولن و استاد دانشکده ادبيات الجزيره بود که در سال 1964 در مدرسه مطالعات عالي علوم اجتماعي فرانسه مشغول به فعاليت مي شود و بعد از آن سردبير مجله عمل پژوهش در علوم اجتماعي مرکز جامعه شناسي اروپايي مي شود.سرانجام وي در 23ژانويه 2002 درگذشت.
او در انديشه ها و نوشته هايش بر ساختارگرايي مي تازد وآنها را به عيني گرايي صرف متهم مي کند ، اما همچنان از ساختارگرايي در انديشه هاي خود بهره مي جويد هرچند که آن را اندکي تغيير مي دهد .وي به دليل ناديده گرفته شدن معنايي که عاملان براي کنش خود قائل هستند از ساختارگرايي نقد مي کند و جرياني تحت عنوان ساختارگرايي تکويني يا ساختارگرايي بورديويي بنيان مي نهد.
بورديو با تخصص گرايي افراطي مخالفت کرده و از تکه تکه شدت جامعه شناسي انتقاد مي کند و همواره خود وساير جامعه شناسان را به مطالعه افکار و انديشه هاي وبر ، دورکيم و مارکس دعوت مي نمايد.
در خصوص نابرابري هاي اجتماعي معمولا دو سنت عمده ماقبل بورديو وجود داشت که عبارتند از:
1- انديشه هاي مارکس و مارکسيسم که اقتصاد را عامل نابرابري مي دانستند.
2- انديشه هاي وبر که قدرت ، ثروت و منزلت را در نابرابري دخيل مي داند.
بورديو به دنبال تلفيق دو انديشه فوق مي باشد.لذا نظريه قشربندي بورديو بدين شرح است:
وي سه طبقه را در جامعه معرفي مي کند:
1- طبقه مسلط
2- طبقه خرده بورژوازي
3- طبقه پايين
در طبقه مسلط دو قشر عمده وجود دارد
1- بخش مسلط طبقه مسلط
2- بخش فرودست طبقه مسلط
بخش مسلط طبقه مسلط نيز به دوبخش کوچک تر تقسيم مي شود:
1- بورژوازي قديمي يا صاجبان صنايع
2- کارکنان عالي رتبه بخش خصوصي
اما بخش فرودست طبقه مسلط را کساني تشکيل مي دهند که سرمايه فرهنگي زيادي دارند اما فاقد اقتصادي هستند ، بورديو اساتيد دانشگاه را نمونه اي مناسب براي بخش فرودست طبقه مسلط مي داند.
در طبقه خرده بورژوازي که از حقوق بگيران ، کارگران مستقل يا کارمندان تشکيل شده نيز سه بخش وجود دارد:
1- خرده بورژوازي رو به افول
2- خرده بورژوازي اجرايي
3- خرده بورژوازي جديد
1-شامل صنعت کاران و پيشه وراني است که از تعداد آنها کاسته مي شود و عموما در مشاغل قديمي فعاليت مي کنند و به آنها خرده بورژواري سنتي نيز مي گويند.
2-شامل کارمندان ، کارکنان رده متوسط بنگاههاي توليدي خصوصي ، تکنسين ها و آموزگاران تشکيل شده است.
3-شامل کساني مي شود که از سرمايه فرهنگي بالايي دارند اما سرمايه اجتماعي آنها بسيار پايين است. مثلا کساني که سالها درس خوانده و کار علمي انجام داده اند ، اما نتوانسته اند که عناويني براي خود دريافت کنند
طبقه پايين کساني هستند که در پايين ترين فضاي اجتماعي قرار گرفته اندو فاد هر نوع سرمايه مي باشند(بون ويتز ،75:1391-65).
– کينگزلي ديويس و ويلبرت مور
ايده ديويس و مور در خصوص قشربندي اجتماعي در سال 1945ميلادي مطرح شد.سوالي که آنها در ان خصوص مطرح کرده بودند ، اين بود که چرا قشربندي اجتماعي با کارکرد مثبت در جامعه لازم به نظر مي رسد؟ آنها به اين سوال چنين پاسخ مي دهند:
جامعه همانند ارگانيسمي است که بايد نيازهاي آن برآورده شوند تا جامعه سالم باقي بماند. در اين ميان يکي از نيازهاي اساسي ، موقعيت ها و پست هايي است که بايد به وسيله افراد ماهر پر شود. قشربندي اجتماعي مکانيسمي است که اين نيازها را برآورده خواهد کرد(لهسايي زاده ،50:1377).
چارچوب نظري
اين پژوهش بر اساس نظريه ترکيبي قشربندي اجتماعي ح.الف. تنهايي انجام خواهد شد که در اين قسمت از پژوهش به شرح اين نظريه خواهيم پرداخت:
براساس شاخص هاي زندگي اجتماعي افراد جامعه به دو طبقه فرادست و فرودست تقسيم مي شوند. اين شاخص ها عبارتند از : 1- مالکيت و دارايي که شامل مالکيت سياسي ، اقتصادي و اجتماعي مي شود.2- قدرت اجتماعي 3- برنامه ريزي و مديريت.
يکي از مهم ترين پديده هاي مهم در قشربندي اجتماعي ، تشکيل منش و اخلاق طبقاتي مي باشد. منش طبقاتي به پرورش دادن اخلاق انساني در فرآيند اجتماعي شدن براي زندگي و خدمت در يک نظام طبقاتي در چارچوبي نسبتا پايدار و منظم گفته مي شود.اخلاق پدرسالارانه حالت تابويي و مقدس در ميان دو طبقه را بوجود مي آورد که اين حالت منجر به ايجاد منش طبقاتي مي شود.يکي از انواع منش طبقاتي شرقي است که به استبداد شرقي نيز معروف است. در منش طبقاتي شرقي هرگونه ظلم و ستم از طرف طبقه فرادست عليه طبقه فرودست حاکي از الطاف پدرانه ، خيرخواهانه و مدبرانه مي باشد.اخلاق پدرسالارانه يا شرقي مانع فعاليت برخي از قشرها مي شود و آنها در شرايطي مواضع انقلابي خود را ازدست مي دهند. پس همانطور که قبلا نيز اشاره اي شد دو سنخ آرماني طبقه ، فرادست و فرودست مي باشند که طبقه فرادست داراي سه شاخص فوق(مالکيت ، قدرت اجتماعي و برنامه ريزي و مديريت) مي باشد ولي طبقه فرو دست فاقد اين شاخص ها مي باشند.
به طور کلي در هر طبقه چهار قشر وجود دارد که عبارتند از : 1-قشر اصلي 2- قشرفرعي 3-قشر حاشيه اي 4-قشربيروني. پس در هر جامعه اي هشت قشر وجود دارد که چهار قشر در طبقه فرادست و چهار قشر ديگر در طبقه فرودست جامعه قرار مي گيرند که با يکديگر در حال کنش متقابل هستند. حال به بررسي اين اقشار مي پردازيم:
الف) طبقه فرادست
1-قشر اصلي: مهم ترين قشر طبقه فرادست مي باشد . اين قشر باعث بوجودآمدن طبقه فرادست مي شود.
2-قشر فرعي: که کارگزاران نيز ناميده مي شوند و کساني اند که حامي قشر اصلي مي باشند و آنها را براي رسيدن به اهدافشان ياري مي رسانند.
3-قشر حاشيه اي: کساني که در کنار نظام تقسيم کار اجتماعي مي باشند ولي نقش فعالي ندارند.
4-قشر بيروني: کساني که خارج از نظام تقسيم کار اجتماعي قرار دارند و بيرون از اين نظام وارد حوزه فعاليتهاي طبقه مي شوند.
پس در يک نگاه کلي قشر اصلي سازنده ي تمام تار و پود نظام تقسيم کار اجتماعي است.قشر فرعي به قشر اصلي جلا مي دهد ، زيبايش مي کند ، توجيهش مي کند و از زشتي هايش مي کاهد. قشر حاشيه اي در داخل نظام تقسيم کار هست ولي موثر نيست و در حاشيه بوده و تاثير چنداني ندارد. قشر بيروني داخل جامعه نيست خارج از نظام تقسيم کار عمل کرده و از بيرون آمده است(فراتي ،11:1383).
امکان دارد در شرايطي هر کدام از قشرها نيز زيرمجموعه هاي کوچکتري تقسيم شوند. مثلا در دوره پيامبر قشر اصلي به دو قشر اصلي سياسي و قشر اصلي اقتصادي تقسيم شده بود.
اما اعضاي هر کدام از اقشار فوق چه کساني بودند؟
در قشر اصلي معمولا مالکين بزرگ ، نظاميان و علماي درباري قرار داشتند در دوره پهلوي اول معمولا خانواده دربار ، وزرا و کابينه و وکلاي مجلس جز اين قشر بودند.
قشر فرعي شامل ادبا ، روحانيون ، شعرا ، هنرمندان ، فلاسفه و دانشمنداني هستند که در کنار قشر اصلي بوده و وظيفه اصلي آنها توجيه اعمال طبقه حاکم مي باشد حال از زبان دين باشد يا ادبيات و يا حتي هنر. براي آنها شيوه توجيه مهم نبود مهم خود توجيه کردن بود.
قشر حاشيه اي: معمولا اين قشر به دو قشر کوچک تر نيز تقسيم مي شود: قشر حاشيه اي دروني و قشر حاشيه اي بيروني. در برخي از جوامع فقط يکي از اين دو قشر وجود دارد و در برخي ديگر از جوامع هر دو آن. معمولا در دوره پهلوي اول هر دو قشر وجود داشتند.
قشر حاشيه اي دروني شامل چماقداران و لوطي ها بودند در شهرها معمولا پاتوق هاي قمار بازي داشتند و با کلانتري ها کنار مي آمدند.
قشر حاشيه اي بيروني مثل سيستم عشاير است ، يک ارتش بي جيره و مواجب که هرگاه نياز باشد از آنها استفاده مي شود.
معمولا افراد از طبقات پايين يا فرودست جامعه به قشر حاشيه اي مهاجرت طبقاتي مي کنند. در بيشتر وقت ها آنان همان اراذل و اوباش حاشيه نشين هاي طبقه فرودست هستند که مهاجرت طبقاتي نموده اند.
قشر بيروني که خارج از نظام تقسيم کار اجتماعي قرار دارند از رايزنان ، مستشاران نظامي ، فرهنگي ، اقتصادي و يا هنرمندان و فلاسفه اي هستند که از خارج مي آيند و در خصوص مسائل کشور نظر مي دهند.
ب) طبقه فرودست
اين طبقه نيز همچون طبقه فرادست داراي چهار قشر اصلي ، فرعي ، حاشيه اي و بيروني مي باشد که به بحث در خصوص هر کدام از آنها مي پردازيم
1- قشر اصلي : شامل کسبه ، اصناف ،خورده بورژواها و خرده کسبه … هستند. کساني که عملا بافت توليدي و خدماتي کشور بدست آنهاست . معلم ، استاد دانشگاه ،‌پزشک ، کارمند

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید