“قشربندي” بايد از دو نظريه در حوزه ي جامعه شناسي بهره گرفت که عبارتند از:
الف)نظريه ستيزه؛جامعه تجمعي از نهادهاي اقتصادي،سياسي،ديني و آموزشي است که همبستگي نهادها در آن ضعيف است.پارسنز علت اين امر را توزيع نابرابر مالکيت،قدرت و حيثيت يا به عبارتي امتيازهاي اجتماعي مي داند .بنابراين،قشربندي مبناي نابرابري اجتماعي است و “ستيزه” عنصر ذاتي جامعه است.
ب)نظريه تعادل؛ جامعه را يک نظام اجتماعي کل در نظر مي گيرد که نظام هاي فرعي آن از جمله نظام قشربندي در جهت تعادل نظام کل عمل مي کند.اين نظريه بيش تر معطوف به روابط کارکردي نظام هاست و ثبات،تعادل و نظم را در اين روابط طبيعي و بهنجار مي داند.
يکي ديگر از واژگاني که بايد به آن پرداخت ،اهميت صفت “اجتماعي” براي مفهوم “قشربندي”است،از اين جهت که قشرها متشکل از دارندگان پايگاه هاي اجتماعي است که جامعه آن ها را تعريف کرده است و براي هر پايگاه اجتماعي سهمي از قدرت ،مالکيت و احترام اجتماعي را در نظر گرفته است که از سوي جامعه به آن ها اعطا شده است.
بايد در اين مبحث به ديدگاه پوپر نيز اشاره کرد که تحت عنوان “نظريه عقلاني سنت” مطرح مي شود.ديدگاه او با تقابل دو قطبي سنت-مدرنيته در تضاد است.او بر اين باور است که سنت ها نوعي نظم ضروري در زندگي و قدرت محاسبه و پيش بيني به ما مي بخشند،اما مايل است با تا با استمداد از سنتي به نام سنت نقد عقلاني، ضمن فاصله گرفتن از سنت گرايي اوکشاتي،به آن چيزي دست يابد که در فلسفه علم خود،به آن “جوهر شيوه ي علمي” نام داده است(افشار کهن،41:1389).در نگاه پوپر نقد سنت گرايي به يک سنت تبديل مي شود.
به طور کلي،سنت در ديدگاه او در دو معناي عام و خاص تعريف مي شود که:
معناي عام آن مربوط به نظريه سنت عقلاني است و معناي خاص آن بر دو مفهوم متضاد “بدبيني معرفت شناسانه”و”خوش بيني معرفت شناسانه” در حوزه ي معرفت شناسي تاکيد دارد که همان تضاد ميان سنت گرايي و عقل گرايي است.
کارکرد سنت:
پيش از بيان چگونگي تاثيرگذاري اين پديده ي فرهنگي و اجتماعي در جامعه بايد با توجه به انواع نگرش ها به اين مفهوم و به طور خلاصه ويژگي هاي مشترک آن ها در تعريف سنت را بيان کرد:
– سنت گرايي و ستايش از سنت ها از ويژگي هاي انديشه ي محافظه کار است.
-پايبند به اقتدار و مرجعيت سنتي است.
– تفکر محافظه کارانه عموما بر باور ديني استوار است.
– اجتماع سنتي در منظر محافظه کاري کانوني براي پيوند علايق جمعي است(گمينشافت)
– اعتقاد به سلسله مراتب ثابت و اينکه نظام اجتماعي نمودي از نظم برين است،لذا شايسته احترام است.
– جهان پيشامدرن،جهاني دست نخورده با نهادهايي ثابت است که افراد مي توانند با يقين شخصي با نقش نهادي که جامعه به آن ها واگذار کرده است تطبيق يابند.
در ادامه براي رسيدن به تلقي صحيح از مقوله ي سنت بايد به روش شناسي در علوم انساني متوسل شد.هر پديده ي انساني را از دو طريق مي توان تبيين کرد:
الف)تلاش براي فهم ماهيت و چيستي يک پديده .
ب)بررسي مصاديق يک مفهوم در عالم واقع و دستيابي به وجوه مشترک آن ها براي ارائه تعريفي دقيق از آن.اگر روش دوم را در بررسي سنت به کار گرفت؛مي توان سنت و کارکردهاي آن را به صورت اجمالي اين چنين بيان کرد:
1.سنت در خود نوعي تعلق به زمان گذشته را دارد،خواه گذشته دور و خواه نزديک.
2.سنت بر انگيزاننده احترام است و داراي نوعي شکوه و عظمت که گاه تا مرز تقدس هم پيش مي رود.
3.سنت کليتي است که در تمام ابعاد زندگي فردي و اجتماعي حضور مي يابد و بدان ها معنا مي بخشد.
4.سنت داراي اجزايي هماهنگ و پيوسته است و مجموعه اي سازگار محسوب مي شود.
4.سنت نوعي حس تشخص و برتري را در فرد بر مي انگيزد و فرد خود را به عنوان اموري ازلي و ابدي القا مي کند.
6.سنت در برابر تغيير مقاوم است و نگاهي محافظه کارانه به امور دارد
7.سنت داراي بداهتي ذاتي51 است.
8. از آن جايي که سنت ها داراي خصلتي هنجاري 52 هستند مي توان آن ها را از عادات تفکيک کرد.بنابراين التزام هايي در قالبپند و اندرز را ارائه مي کنند که در حقيقت به بيان “بايدها”و”نبايدها”مي پردازد.
9.سنت مقوله اي جمعي است و آثار جمعي خواهد داشت (افشارکهن ، 92:1389).
نهادها يا سازمان هاي سنت:
بحث درباره سنت جز با خروج از سنت که خود به معناي پايان حضور زنده و زاينده ي سنت است امکان پذير نمي تواند باشد،حال براي بيان اين ساختار عميق سنتي بايد سازمان هاي اجتماعي را که اين پديده را تحکيم مي خشند را معرفي کرد.
الف)نظام هاي ايدئولوژيکي بسته اي که در اين واپسين سده،البته نه بر پايه ي انديشه ي فارابي،ابن سينا و سهروردي-که از بسياري جهات غيرممکن بود- بلکه با تکيه بر دريافتي از نظام فلسفي صدرالدين شيرازي- که با توجه به سرشت ويژه ي آن که به نوعي پايان بخش فلسفه ي دوران اسلامي بود،عملي امکان پذير شده بود-نشان از امتناع تداوم انديشه در فاصله ي سيصدساله ي پس از مرگ صدرالدين شيرازي تا آماده شدن مقدمات جنبش مشروطه خواهي و حتي پس از آن دارد(طباطبايي،1390،64-63).
ب)دين و شرع يکي ديگر از بنيادي ترين عوامل و ساختارهايي است که سنت و گرايش به سنت را تحکيم مي بخشد و خود نيز به چارچوبي مناسب براي رشد آن تبديل مي شود.به طور خلاصه تمدن يا نظام اسلامي از ديدگاه سياسي مي تواند سازماني سنتي براي تداوم سنت باشد.
ج)يکي ديگر از سازمان هاي مطرح در اين عرصه از نظر مسکويه، وجود “سنت عقلانيت ايرانشهري-يوناني “است که جايگزين سنت کلامي برآمده از اسلام اهل سنت و دريافت آنان از شرع مي شود.
د)يکي ديگر از سازمان هاي مهم و موثر در تداوم سنت از منظر ابن خلدون،جريان “انديشه ي تاريخي” است که احياي نظام سنتي و سنت تاريخ نگاري را مستلزم تجديد و احياي شالوده ي انديشه ي خردمندانه ي تاريخ مي داند (همان منبع،81) .
سنت و قشربندي اجتماعي:
بررسي ساختار “قشربندي اجتماعي” همواره مورد توجه جامعه شناسان بوده است. و اين مفهوم ار چشم اندازهاي گوناگوني مورد بررسي قرار گرفته است.
آنچه در اين مسير اهميت دارد بررسي تاثير متغير “سنت” بر “قشربندي اجتماعي” است؛يا به عبارتي ميزان اثر پذيري قشربندي اجتماعي از متغير سنت است. با توجه به چارچوب هاي نظري موجود و با تاکيد بر نظريه هاي قشربندي،بايد مسئله سنت را نيز دربر بگيرد.چه طبقات اجتماعي،وجود موسسات به خصوص شيوع ايده هاي معيني را در جامعه را تبيين مي نمايند.به بيان ديگر،طبقات اجتماعي جنبه هاي پويا و ايستاي حيات اجتماعي را تبيين مي کنند (افشار کهن،107،1389).
در يک جمع بندي کلي مي توان “سنت را نوعي جهت گيري مثبت نسبت به دوام و ثبات وضعيت موجود و بالفعل يا نهادينه شده و جهت گيري منفي نسبت به تغيير و تحول آن “در نظر گرفت.بنابراين همانطور که پيش از اين اشاره شد مي توان سنت را نوعي محافظه کاري درنظر گرفت که دربرگيرنده ي امور سنتي است.
آنچه اين مفاهيم انتزاعي را عينيت مي بخشد دو اصطلاح جامعه شناختي است که عبارتند از: الف)طبقه سنتي ب)طبقه سنت گرا
الف) طبقه سنتي53؛ طبقه اي که وجهه نظري محافظه کارانه اي نسبت به قشربندي هاي سه گانه دارد.به عبارت ديگر،اعضاي اين طبقه خواستار تداوم سلسله مراتب نهادينه در جامعه اند.البته بايد در نظر داشت اين گرايش به صورت ناخوآگاه در افراد اين طبقه بروز مي يابد.در واقع بر اساس تمايزي که ميان”زيستن بر اساس سنت”و”سنت باوري” وجود دارد،مي توان اذعان کرد طبقه سنتي به گروه اول نزديک است و در وضعيت پيشيني قرار دارد و اعضاي آن بيش از آنکه کنش سنتي داشته باشند داراي رفتار سنتي اند.
ب)طبقه سنت گرا54 ؛ اين طبقه نيز داراي رويکردي محافظه کارانه نسبت به توزيع موجود و نهادينه منابع است اما اين موضع را با آگاهي و از سر انديشه اتخاذ کرده است.اين آگاهي اغلب در مواجه با جرياني که خواستار تغيير يا به اصطلاح تجدد است بروز مي کند.اين طبقه فراتر از چارچوب سنت مي رود و قادر است اشکال ديگري از قشربندي اجتماعي،اقتصادي و سياسي را متصور شود.اين طبقه بر تداوم جهان زيست سنتي تاکيد دارد. اگر سنت را مقوله اي بدانيم که مدرنيته آن را خلق کرده است،طبقه ي سنت گرا نيز بايد حاصل جريان تجددطلبي دانست.طبقه سنت گرا بيش از آن که رفتار سنتي از خود بروز دهد داراي کنش سنتي است.
طبقه سنتي و سنت گرا در ايران بيش از هر چي محصول جريان تجدطلبي يا تجددخواهي دوران معاصران اند و بررسي اين امر تنها با کنار گذاشتن سنت و نگاه ساختاري به اين مقوله ي جامعه شناختي امکان پذير است.
حال که تحليلي کلي از سنت هاي اجتماعي و نقش آنها در ساختار قشربندي نموديم ، به بررسي اين موضوع در بلوچستان مي پردازيم. بر اساس ديد سنتي در بلوچستان تمامي افرادي که در آن منطقه زندگي مي کردند به دو دسته تقسيم مي شدند : خودي ها و غير خودي ها. معمولا بلوچ ها علاوه بر خود ساير اقوامي که در منطقه در ساليان متمادي مانند جت ها55 يا سياه پوستان ساکن بودند را خودي و ما بقي را
غير خودي مي دانستند. عبدالغني دامني در سيماي تاريخي بلوچستان به نقل از ناصر عسگري مي نويسد:
به بلوچستان که وارد مي شوي دو گروه را مي بيني که يکي لباس رسمي و ديگري لباس محلي پوشيده است ، با دقت روي دو گروه احساس مي کني که اين دو گروه هيچ رابطه اي با هم ندارند از کنار يکديگر بي اعتنا مي گذرند به هم سلام نمي کنند . و هيچگونه علامتي که نشان دهنده ارتباط آنها باشد ديده نمي شود . اگر از هر کدام چيزي دربار? ديگري بپرسي ، بدون ترديد اظهار نظر بدبينانه اي مي شنوي آنها از يکديگر خوششان نمي آيد آدم خيال مي کند که گروه ملبس به لباس رسمي را به زور در بلوچستان آورده اند و گروه ملبس به لباس محلي نيز چاره اي جز پذيرفتن آنها ندارند نه اين ميل دارد که بفهمد آن کيست و نه آن ديگري کنجکاو مي شود که بداند اين تازه وارد براي چه آمده ! ! هر کدام راه خود را مي روند ، در خفاء به يکديگر ناسزا مي دهند ، اگر کسي تنها حرفهاي يک طرف را بشنود به اين نتيجه مي رسد که طرف ديگر هيولاست( دامني ،80:1380).
تمامي اين مسائل ريشه در لشکر کشي سال 1307 خورشيدي به بلوچستان دارد که نيروهاي حکومتي با زور وارد منطقه شدند و تنفري در دل مردم ايجاد شد.
معمولا افراد غير خودي موجود در بلوچستان کارمندان ، معلمان و نظاميان بودند که مردم با آنها رابطه اي نداشتند. اما در بعضي از مناطق و در بعضي از خانواده هايي که سنت هاي اجتماعي سختگيرانه در ميان آنها حاکم نبود شاهد ازدواج نظاميان با بوميان نيز هستيم.
به طور کلي ساختار سنتي آن دوره چنين شکلي داشت:

پس چنين مي توان نتيجه گرفت که غير بوميان از هيچ محبوبيتي در ميان مردم برخوردار نبودند و تنفر و کينه اي عميق در دل بوميان نسبت به آنها وجود داشت.
غير بوميان با اصطلاح” گجر” خطاب مي شوند. گجر بلوچي شده همان اصطلاح قجر و قاجار ها مي باشد.
بر اين اساس خود بلوچ ها نيز به دسته هاي مختلفي تقسيم مي شوند که عبارتند از:
مير
مير مخفف کلمه امير به معناي حاکم يا حکمران است که حکمراني و حکومت منطقه را بر عهده داشته اند. و به عنوان يکي از اصيل ترين قوم ها به شمار مي روند. اصولا اين قوم دو شاخه اصلي دارد:گروه اول به مير حاجي زهي معروفند که از طرف مادر نسلشان به مير حاجي کاووسي يکي از حاکمان بزرگ و قدرتمند منطقه مي رسد و فرزندان مير حسين فرزند دادخدا فرزند شاهو هستند و گروه دوم به محمد زهي معروفند که آنها از فرزندان محمد فرزند دادخدا فرزند شاهو هستند(قتالي ،7:1388).
سرزمين اوليه ميرها بلوچستان است که بعداً به منطقه گياوان (بيابان ) آمده و سپس به جاسک و گابريک آمده اند اين گروه خودشان نيز ادعاي حکومتي مي کردند

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید