قومي و قبيله اي نيز متوجه همين قشر بود. در بلوچستان رسم بر اين بود که اکثر کساني که در اين قشر بودند ، خود را فدايي يا متعلق به يک شخصيت بزرگ و با نفوذ در منطقه مي دانستند. مثلا اگر يکي از اين فرد که متعلق به خان الف بود و توسط خان ب مورد ضرب و شتم قرار مي گرفت ، خان الف يکي از افراد وابسته به خان ب را تلافي مي نمود73.
قشر فرعي
شعرا ، فلاسفه ، روحانيون و آن کساني که براي برانگيختن شعور طبقاتي تلاش مي کنند ، در اين دسته قرار مي گيرند.
در بلوچستان بيش از همه روحانيون اين کار را انجام مي دادند. شعرا نيز در کنار آنها به اين فعاليت ها کمک مي کردند.اما برخي از اين شعرا روحاني نيز بودند. نمونه بارز اين قشر فعاليت هاي مولوي عبدالله روانبد مي باشد که به شخصيت و فعاليت هاي وي اشاره مي کنيم.
روز هيجدهم ماه شعبان 1345 هجري قمري بود که در خانه مردي روحاني به نام قاضي مولوي يحيي از اهل باهو کلات شهرستان چابهار پسري به دنيا آمد. آن مرد در آن لحظه به تحقق عالي ترين روياي عمر خويش دست پيدا کرد.قاضي يحيي که خود از روحانيون مطرح در آن زمان بود و مردم براي حلّ مسائل شرعي و داوري هاي گوناگون نزد وي مراجعه مي کردند، همواره آرزو داشت که اگر صاحب فرزندي پسر شود وي را به مدارس عالي ديني بسپارد تا فقيهي بلند مرتبه و عالمي پر مايه گردد و جامعه و مردم بلوچستان را از تنگناي بي سوادي و خرافات نجات دهد. قاضي يحيي نام پسر را محمدعبدالله گذاشت.يک سال پس از تولد عبدالله ، پدر به اتّفاق خانواده از روستاي باهو کلات به شهر راسک – که اکنون مرکز شهرستان سرباز است – مهاجرت کردند و پس از مدتي آنجا را نيز ترک و دهستان بزرگ و تاريخي پيشين را براي اقامت بر گزيدند(جهانديده 27:84).
نخستين استاد او مادر زاهده و بزرگوارش بود که قرائت قرآن را به او آموخت و پس از پنج سالگي آموختن کتاب هاي فارسي و عربي را در صرف و نحو عربي و دين و اخلاق و ديگر علوم متداول ، نزد پدر دانشمندش ادامه داد. او تا سنين جواني علوم معمول آن زمان را که شامل فقه و اصول و فلسفه و منطق و رياضي و ادبيات و … بودند ، آموخت او تشنه آموختن دانش بود و امکانات محدود کتابخانه و مدرسه کوچک پدر براي او کفايت نمي کرد.پدر با ديدن هوش و ذکاوت کم نظير او و براي برآورده شدن آرزويش – که داشتن فرزندي فقيه و دانشمند بود -وي را در سال 1371 هـ . ق جهت ادامه تحصيل و دانش اندوزي ، به مدرسه بزرگ “مظهرالعلوم کراچي” – که شاخه اي از مدرسه دارالعلوم ” ديوبند” هندوستان بود – روانه کشور پاکستان کرد.اين مدرسه در آن زمان بزرگترين مرکز علمي و تحصيلات حوزوي پاکستان به شمار مي آمد و از استادان بزرگي چون مولانا علي محمد سندي – که يکي از استادان محمد اقبال لاهوري بوده است – فيض مي برد و روانبد نيز درس هايي چون ” ديوان متنبّي ” و ” سلم العلوم” را نزد اين استاد آموخت. دانشجويان بسياري از کشور هاي مختلف در اين مدرسه درس مي خواندند و روانبد در هر دوره امتحانات آن مدرسه به کسب رتبه اول نايل مي شد. پس از تحصيل و تدريس در پاکستان او به زادگاهش بر مي گرددو پس از درگذشت پدرش در مراسم حج او جانشين پدر مي شود.در زمينه طب سنتي اطلاعات فراواني کسب مي کند و طبيب حاذق و مشهوري مي شود.پس از شش دهه زندگي پر ثمر او در سال 1367 شمسي براي دهمين بار عازم سفر حج مي شود که در مسير برگشت پس از گذشتن از مرز قطر و ورود به امارات به دليل سانحه رانندگي در مورخ 23ذيحجه 1408قمري مطابق با 16مرداد 1367 دعوت حق را لبيک گفت و به ديار باقي شتافت و آرامگاهش در کشور قطر مي باشد(همان.32).
شاعري روانبد
شاعري روانبد درخشان ترين گوهر فطري اوست.اشعار فارسي و بلوچي ابتدايي وي – که از سنين نوجواني و جواني به يادگار مانده است – ، گواه بر اين مدعاست.او که از زمان کودکي و نوجواني در زمينه شعر و شاعري فرصت تمرين يافته بود ،تربيت ذوقي و تجربه ي ادبي او مربوط به همان سالهاست.اشعار بسيار زيبا او در بلوچستان و بخصوص مکران بسيار پر اهميت بوده اند.به طوري که اشعارش را زن و مرد،باسواد و بي سواد و تمامي اقشار جامعه زمزمه مي کردند.
جهان ديده در قسمت ديگري از کتابش دوره هاي زندگي شاعر را چنين شرح مي دهد:
1-دوره نخست:اين زمان نوجواني و اوايل دوره جواني او را در بر مي گيرد،بسياري از غزلهاي فارسي که خود او در کتابچه اي کوچک به نام ” ديوان خوشه چين ” گردآوري کرده و اشعار بلند و عاشقانه و برخي از حماسه هاي بلوچي وي محصول اين زمان است.
2- دوره دوم: اين دوره بخشي از دوران جواني و ميانسالي او را در بر مي گيرد و مهم ترين و بهترين دوره شاعري اوست.شعر او پخته تر و از لحاظ معني و مفهوم پر محتوا تر است.اشعار غرا و انقلابي و بسياري از اثرهاي منظوم و منثور فقهي قابل توجه وي مربوط به اين دوران است.او شاعري مديحه سرا هم بود و به مدح استانداران و فرمانداران و مسئولان حکومتي و نظامي مي پردازد اما هدفش اصلا چاپلوسي نبوده و فقط قصد آن را داشت که توجه مسئولان را به اوضاع نامساعد بلوچستان و محروميت آن جلب کند.
3- دوره سوم: اين دوره مربوط به سالهاي آخر عمر اوست.شاعر در اين زمان کمتر شعر مي گويد و اگر هم مي گويد بيشتر گرايش به اشعار مذهبي و به نظم در آوردن وقايع تاريخي مسلمانان و دين اسلام دارد(همان53).
يکي از مهم ترين و زيباترين اشعار وي که براي تشويق قوم بلوچ جهت کار و فعاليت و دست کشيدن از فعاليت هاي نژاد پرستانه و ساختن ميهن خود سروده است ، شعر ما بلوچيم مي باشد که وي در اين شعر فعاليت و ، کار و تلاش را رمز موفقيت اين قوم مي داند.
متن شعر چنين است :
1 ما بلوچين ما بلوچين ما بلوچ ما بلوچستاني نوکين ماه و روچ
تاک تاک انت زندء دفتر تئي بلوچ زير تپاک ء رشتگ ءً هورئي بدوچ
5 پرچي از کاروان پد منتگ ئي ظاهرانت پيش کنزگ ء مادن چو روچ
همبلان دوشي مزن بانگواه کتگ منزل اش گپت انت آرام مروچ
روچ درآتکگ تو اگت وابينگي شنگ شنگ انت باري بي فکرئي چه کوچ
کاميابي کار و کوشست ء برانت انب لوتئي چون؟که تو کشتگ کروچ
گوهرات پئي مان زرء لنج ء ببد لعل لوتي سکگين کوهان بکوچ
15 وقت گوازين ئي په واب غفلت قيمتي جنس مکن ستک و سوچ
روم و شام حسرت چي وري روم و شامي ادکن از چانپ و نکوچ
لاغري عذرئي نه انت په تازي لاغرئي بهتر بتچ بل عذر پوچ
گون بلوچي غيرت ميان ببند ميش چمجهلي مکن پادا چو قوچ
ني ترا زيب ايت گوشگ با پهرو شان ديم ديوان که ما هستين بلوچ
25 ما بلوچين ما بلوچين ما بلوچ ما بلوچستان نوکين ماه و روچ
دکتر عبدالغفور جهان ديده ، شعر فوق را چنين ترجمه مي کند:
ما بلوچيم ما بلوچيم ما بلوچ//ما ماه و خورشيد تازه طلوع کرده ي بلوچستان هستيم//اي قوم بلوچ کتاب تاريخ زندگي تو از هم پاشيده و برگ هايش از هم جدا شده اند//رشته وحدت و يکپارچگي را در دست بگير و آن را بهم بدوز//چرا از کاروان عقب مانده اي//شاهراه پيشرفت و ترقي مانند خورشيد روشن و ظاهر است//همراهان ديشب صبح زود از خواب برخواسته اند و حرکت کرده اند//وزود تر از تو در منزلگاه فرود آمدند و امروز در راحتي و آرامش هستند//اما خورشيد طلوع کرده و تو هنوز خواب آلوده اي و به فکر کوچ نيستي//وبار سفر تو آشفته و پراکنده است//ثمره کار و کوشش کاميابي است//چگونه مي خواهي ميوه انبه بچيني در صورتي که تو درخت خرما کروچ کاشته اي//اگر گوهر با ارزش و گرانبها مي خواهي بايد در اعماق دريا فرو روي//اگر سنگ گرانبهاي لعل را طالب هستي بايد کوه هاي سفت و سخت را از هم بشکافي//اي بلوچ روزگار خود را در خواب غفلت مي گذراني//جنس گرانبهايي چون وقت و عمر خود را اينگونه نسوزان و تباه مکن//چرا بر پيشرفت کشورهايي چون روم و شام حسرت مي خوري//تو هم مي تواني مثل کشورهاي مترقي پيشرفت کني و از شهر و مناطقي مانند چانپ و نکهچ روم و شام بسازي//براي اسب تازي لاغري و باريک اندام بودن عيب و عذري نيست//تو با لاغري خود بهتر بتاز و عذر و بهانه پوچ را کنار بذار//با غيرت بلوچي کمر همت خود را ببند//مانند ميش سر خود را پايين نينداز،مثل قوچ برخيز و مبارزه کن//آن وقت تورا گفتن اين سخن مفتخرانه مي زيبد که://ما بلوچ هستيم ما بلوچ هستيم ما بلوچ//ما ماه و خورشيد تازه طلوع کرده بلوچستان هستيم(همان؛396).
او از شخصيت هاي اصلي اين قشر به شمار مي رود و در اين شعر سعي بر آن دارد بلوچ ها را به فعاليت و کارهاي اصلي و صحيح سوق دهد. او عقب ماندگي بلوچستان را نشات گرفته عدم تحرک و فعاليت ساکنين آن مي داند.
پس از او اشعار اشرف سربازي که بنيان گذار شعر نو در زبان بلوچي مي باشد ، نيز چنين مضموني دارند. او
در يکي از اشعار خود با نام “برکستني برزين چنال” 74 به همين موضوع اشاره مي کند. او در اين شعر درخت چنار بلندي که در آن محله سياهپوست نشين لندن وجود داشته را شاهد مي گيرد و چنين بيان مي کند که در اين شهر و محله خون هاي زيادي ريخته شده است تا ساکنين آن به آزادي رسيده اند و اکنون از جنگ هاي داخلي دست برداشته اند. او بلوچ ها را نيز به کار و تلاش دعوت مي کند و در قسمتي از شعر خود مي گويد :
Dont be afraid of freedom75
اما نکته قابل تامل اين است که شخصيت هاي قشر اصلي طبقه فرادست با شخصيت هاي قشر فرعي طبقه فرودست رابطه نزديکي داشتند. مثلا در شرايطي يک فرد در هر دو طبقه قرار مي گيرد76.
قشر حاشيه اي
اين قشر در وهله اول به بخش دروني و بيروني تقسيم مي شود. بخش دروني اين قشر از بينوايان و ولگردان تشکيل مي شود و بخش بيروني آن از حاشيه نشينان و کساني که خارج از شهرها زندگي مي کنند ، به وجود آمده است.
همان طور که گفته شد بخش دروني اين قشر را بينوايان و ولگردان را بوجود مي آورند ، اما يک تفاوتي نيز با هم دارند و آن تفاوت اين است که تعلق طبقاتي ولگردان به طبقه بالا( فرادست) و تعلق طبقاتي بينوايان به طبقه پايين(فرودست) مي باشد.
در بلوچستان معمولا گروه ولگردان بخش دروني اين قشر در خدمت بعضي از خوانين و حتي در خدمت نيروهاي نظامي در مي آمدند و براي جمع آوري اطلاعات از آنها استفاده مي شد.
در شرايطي آنها به سرزمين هاي تحت الامر خوانين رقيب فرستاده مي شدند و آنها طوري عمل مي نمودند که با يکي از اعضاي آن شهر درگيري بوجود بياورند تا آتش جنگ روشن گردد.
بينوايان نيز هميشه خود را متعلق به يک فرد داراي قدرت در منطقه مي دانستند و حتي ظلمي هم که در حق آنها مي شد ، بر گرفته از اخلاق پدرسالارانه دانسته و براي خود ظلم واقع شده را توجيه مي نمودند.
در برهه اي از زمان بينوايان را از منطقه جمع آوري نموده و به کشورهاي حاشيه خليج فارس به فروش مي رساندند. همچنين بر اثر ظلم خوانين بسياري از آنها از بلوچستان مهاجرت نمودند. پاکستان ، کشورهاي حاشيه خليج فارس ، عمان ، تانزانيا و هند مقصد مهاجرين بينوا بود.
بخش بيروني اين قشر که از حاشيه نشينان تشکيل مي شد ، در بلوچستان وجود داشت. معمولا بسياري از دامداران به مناطق کوهستاني رفته و در آنجا زندگي مي کردند . حکام محلي کمتر به چنين مناطقي دسترسي داشتند و آنها از دادن ماليات معاف مي شدند.
قشر بيروني
اين

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید