بزرگ رهیافتهای غیرفرقه گرایانه و روشمند به مطالعه ی پدیدارهای دینی در غرب بود ( خرمشاهی، 1389) .در چنین زمینه ای کلی ای بود که ویلهلم وونت ( 1832-1930م .) آثارش را در زمینه ی روانشناختی تجربی پدید آورد . وونت نوعی « فیزیولوژی روانشناختی »پیش گرفته بود که ناظر بر الگوهای توازی بین واقعیات روحی مربوط به آگاهی انسان و پدیدارهای جسمانی همراه با آنها بود . هدف او از آغاز این بود که روانشناسی را در حوزه ی درون نگری تجربی به صورت یک « علم طبیعی » در آورد . آزمایشگاهی که وونت برای روان شناسی تجربی در سال 1879 م . (به کتاب روانشناسی تجربی شمس انتشارات سمت مراجعه شود) در لایپزیک بر پا کرد که در نوع خود نخستین آزمایشگاه جهان بود ) ملهم از تلاشهای مشابه دیگران بود ، از جمله کسانی که می خواستند مطالعات او در زمینه¬ی آگاهی فرهنگی و دینی را دنبال کنند . با ملاحظه ی تلفیق بین فلسفه و علم در روشهای وونت ، تعجبی ندارد که در این زمینه نفوذ او دو گونه بود . کار او از یک سو منتهی به تلاش های تازه ای برای عینیت بخشیدن بیشتر به علم شد ؛ و از سوی دیگر ، منتهی به این کوشش شد که درون نگری را وارد آزمایشگاه کرد ( خرمشاهی ، 1389) .

ویلیام جیمز و روان شناسی دین :
نخستین نقطه عطف در روانشناسی دین، در سالهای ( 1901-1902م. ) با «سخنرانیهای گیلفورد» ویلیام جیمز ( 1842-1910م. ) به بار آمد. این سلسله سخنرانیها در سال 1902م. تحت عنوان «تنوع تجربه¬ی دینی» انتشار یافت. جیمز پیش از آنکه خود را بعنوان فیلسوف بشناساند ، مانند وونت به تدریس روانشناسی تجربی پرداخته و عده کثیری از پژوهشگران دانشگاهی را در مطالعات تجربی ادراکات راهنمایی کرده بود.
او در زمانی که به مطالعه¬ی روانشناختی دین روی آورده بود ، به کلی از این مغلطه بریده بود که حالات ذهن را به حالات با استعدادهای خاص بدنی تحویل کند . وی از اهمیت توجه به عوامل تصعیدی و ناخودآگاه ، آگاه بود؛ اگر چه در آن موقع تماس گسترده¬ای با « روانشناسی اعماق » اروپایی نیافته بود ؛ و چنانکه در خاطرات مربوط به زمان آماده شدنش برای سخنرانیهای گیفورد نوشته است ، به این نتیجه رسیده بود که « دین انسان عمیق ترین و خردمندانه ترین چیز در حیات اوست » . رهیافت جیمز کمتر تجربی و بیشتر بالینی بود . او هر چند از داده هایی که بسیاری از معاصرانش گرد آورده بودند ، بسیار استفاده می کرد ، کانون توجهش را از تحلیل آماری و جست و جوی انگاره¬های کلی به بی همتای تجربه های دینی و اخلاقی معطوف داشته بود . جیمز مانند « کو » ، مهمترین ثمره¬ی عمرش را تدوین تستهایی انتقادی مصلحت اندیشانه {=پراگماتیک } برای سنجش اعتبا ر تجربه¬ی دینی می¬دانست . کوشش او در راه تثبیت تعارض بین احساست تجربه¬ی علمی و تحلیل درون نگرانه ، بصورت یکی از فصول ممتاز روانشناسی دین باقی مانده است ، کمتر از وونت نبود ( خرمشاهی ، 1389) .
شخصیت کلیدی دیگر در حوزه¬ی گرایش به « روانشناسی فکر » اسوالد کولپه ( 1862-1915 م . ) بود که در مکتب ورتسبورگ ( که نامش را از دانشگاه ورتسبورگ که در این مکتب در آنجا تاسیس شده بود ، گرفته بود ) برای اولین بار کاربرد پرسشنامه ، مصاحبه و زندگینامه ی خود نوشت را در مطالعه پدیدارهای دینی ، باب کرد . برخورد بین درون نگری فردگرایانه¬ی مکتب ورتسبورگ و رویکرد روانشناختی – فرهنگی وونت در ایام پختگی اش ، هم متاثر از اندیشه¬ها و هم به نوبه¬ی خود شکل دهنده¬ی اندیشه¬های فرانتس برنتانو و ویلهلم دیلتای بود ؛ که واکنش آنان در برابر روانشناسی عینی و نیز رهیافتشان به دین ، در نحله های پدیدار شناسی و اگزیستانسیا لیستی فلسفه غرب موثر افتاد . کارل گیر گفسون ( 1875- 1925م. ) و ورنر گرون ( 1887- 1961م. ) ، پژوهشهای کولپه را در باب مبانی تجربی، دنبال کردند و با تخطئه، احتمال وجود یک « عاطفه دینی » ابتدایی، قائل به وجود ساختار پیچیده ای متشکل از اندیشه و احساس که در شخصیت دینی انسان حضور دارد شدند.
2-3-10- روان شناسی دین :
این شاخه یکی از رشته های فرعی روان شناسی است ، به مطالعه علمی دین از منظر روان شناختی می پردازد. کالینز معتقد است احتمالا تعریفی بهتر از تعریف تاولس استاد دانشگاه کمبریج وجود ندارد. به نظر تاولس ، مطالعه روان شناختی درباره ی دین در صدد « درک رفتار دینی از راه بستن اصول روان شناختی است که از مطالعه رفتار غیر دینی بدست آمده اند ». کالینز یاد آور می شود که در این رشته ، از روشهای روان شناختی استفاده می شود که نه تنها رفتار دینی ، که افزون بر آن نگرشها ، ارزشها و تجربه های افرادی را بررسی می کنند که به وجود یا تاثیر خداوند یا دیگر نیروهای ماورائ طبیعی باور دارند ( آذربایجانی و موسوی اصل ، 1385 ) .
در تعریف پالوتزیان ( پالوتزیان ، 1996) آمده: «روان شناسی دین ، گستره ای است که به مطالعه باورها و اعمال دینی از دیدگاه روان شناختی می پردازد. این به این معنا است که در اینجا هدف ، درک فرایندهای روان شناختی است که رفتارها و تجربه های دینی را تحت تاثیر قرار می دهند . ما در این گستره می¬کوشیم تاثیرات چندگانه محیطی ، شخصی ، و اجتماعی موثر بر رفتار و تجربه ی دینی را مد نظر قرار دهیم و به ترسیم دیدگاه ها و پژوهش¬های بپردازیم که امکان آشکار سازی فرایندهای روان شناختی میانجی را در دینداری فراهم می کنند . همان طور که از این تعریف هم بر می آید روان شناسی دین عبارت است از مطالعه علمی درباره¬ی مسائل مربوط به دین و دینداری از دیدگاه روان شناختی این مسائل هم رفتارهای دینی و هم باورها و ارزشهای دینی را در برمی گیرد . بنابراین ، با هر روی آوردی که به روان شناسی داریم و هرگونه تعریفی که از آن بدست می دهیم ، اگر موضوعات دین را بررسی روان شناختی ، در حیطه روان شناسی دین قرار داریم ( آذربایجانی و موسوی اصل ، 1385) .

پی یر ژانه و روان شناسی دین : (1859- 1947م)
همان فضای فکری که در اروپا وونت را بر آن داشت تا تحقیقاتش درباره¬ی احساس را به مطالعه درباره¬ی حالات عالی تر روحی و از آنجا به حوزه¬ی دین بکشاند ، اثرات مشابهی بر علوم پزشکی و رهیافتش نسبت به ناهنجاریهای روحی می گذارد . نخستین شخصیت مهم در این زمینه پی یرژانه ( 1859- 1947م. ) است که تجربیاتش در زمینه¬ی هیپنوتیزم و کارهایش در زمینه ی بهبود پالایشی ناخوشی عصبی و روانی ، او را به وضع نظریه¬هایی راجع به « ضمیر نیمه آگاه » ( که این تعبیر را هم خود او وضع کرده است) کشاند. بعد شخصیت، شامل نظریه¬ی آسیب زایی مبتنی بر مفهوم تثبیت تصورات که به تاسیس روشی در باب تحلیل و ترکیب روانشناختی نیز انجامید ، راهبر شد . وی با آنکه توجه اصلی¬اش دین و دیانت می دانست – معطوف داشت، در یک سلسله پدیدارهای دینی ، از ایمان آوری عادی گرفته تا وجد و خلسه و حالات روحی ژوف دیگر ، مطالعه و تحقیق کرد . او در عین حال که نقش دین را در تکوین نفس اخلاقی قبول داشت، که می تواند آرزوهای انسانی را سامان دهد یا سرکوب کند ، پیش بینی می کرد که دین با پیشرفت علم و فلسفه ، نابود می شود ؛ و بر آن بود که باید جانشینهای نظیر روان درمانی علمی از یک سو ، و پرستش ترقی از طر یق پرورش اعتماد به نفس و به دیگران، برای آن پیدا کرد . بعدها اغلب کارهای پخته¬ی ژانه را زیگموند فروید (1856-1939م.) تکرار کرد یا تحت الشعاع کارهای خود قرار داد ( خرمشاهی ، 1389) .

دین و جوانی :
از آنجا که دوره جوانی با سوال ها ، هیجان¬ها ، خواست ها و تواناییهای فراوان همراه است ،جوان در همه امور چون و چرا می کند و در صدد یافتن پاسخ است . بسیار ی از روان شناسان ، بین بلوغ و جهش ناگهانی احساسات مذهبی رابطه¬ای قائل اند . معتقدند که دوران بلوغ و جوانی دوره¬ی بروز احساسات مذهبی و شکفته شدن تمایلات ایمانی و اخلاقی است ( علیخواه ، 1386 ).
2-3-11- نگرش مذهبی
نگرش چرایی چگونگی و نحوه دیدگاه انسان ها نسبت به مسایل گوناگون است آن چه که ما را به سمت هدفی سوق می دهد یا از آن دور می سازد .هرکس نسبت به زندگی دیدگاهی دارد و مسیری را طی طریق می کند و به مقصدی متفاوت از دیگران دست می یابد.در چگونگی نگرش و نحوه دیدگاه انسانها الگو های اطراف نقش بسزایی دارند این که دیگران چگونه مسیر زندگی را طی می کنند انسان موجودی مقلد است و به هر آنچه از نظر دیگران خوشایند و مطلوب باشد دل می بندد و به دیده مثبت می نگرد مذهب یکی از اموری است که در زندگی روزانه افراد دخیل است این که چه راهی را انتخاب کنیم و چگونه می خواهیم آن را طی کنیم . نحوه زندگی ما را دچار تغییرات فراوان می کند. نگرش مذهبی افراد نیز چیزی جدای از دیگر امور زندگی نیست و به محیط وابسته می باشد. بنابراین دردنیای مدرن امروزی که همه چیز در حال تغییر و تحول است و الگو های متفاوتی به انسان ها ارائه می شود. باید زمینه تفکر و اندیشه را در باب مذهب ، دین و باورها و اصول دینی بالاخص اموری که مربوط به انسانهاست را بیشتر فراهم سازیم . نگرش مذهبی به دو دسته منفی و مثبت تقسیم می شود. کسانی که دیدگاه مثبتی به مذهب و دین دارند ، خداوند را در امور زندگی خود دخیل می دانند و خدا در لحظه لحظه زندگی آنان حضور دارد .این افراد بیشتر و بهتر از دیگران هیجانات مثبت و منفی خود را کنترل می کنند . مصایب و مشکلات را از آن جهت که پشتوانه الهی را به همراه دارند به راحتی پشت سر می گذارند (حکم آبادی، 1389).
2-3-12- رفتار مذهبی
رفتار مذهبی ارزش مثبتی در پرداختن به نکات معنی دار زندگی دارد رفتارهایی از قبیل توکل به خدا، زیارت و غیره … می تواند از طریق ایجاد امید و تشویق به نگرشهای مثبت ، موجب آرامش درونی فرد شوند. باور به این که خدایی هست که موقعیت ها را کنترل می کند و ناظر بر عبادت کننده هاست تا حدزیادی اضطراب مرتبط با موقعیت را کاهش می دهد. به طوری که اغلب افراد مومن ارتباط خود را با خداوند مانند ارتباط با یک دوست بسیار صمیمی توصیف می کنند ومعتقدند که می توان از طریق اتکاو توسل به خداوند ، اثر موقعیت های غیر قابل کنترل را به طریقی کنترل نمود .به همین دلیل گفته می شود که مذهب می تواند به شیوه فعالی در فرایند مقابله موثر باشد.
به طور کلی مقابله های مذهبی ،متکی بر باورها و فعالیت های مذهبی است و از این طریق در کنترل استرس های هیجانی و ناراحتیهای جسمی به افراد کمک میکند. داشتن معنا و هدف در زندگی ، احساس تعلق داشتن به منبعی والا ، امیدواری به کمک و یاری خداوند در شرایط مشکل زای زندگی برخورداری از حمایت های اجتماعی ، حمایت روحانی و…همگی از جمله منابعی هستند که افراد مذهبی با برخورداری از آن ها می توانند در مواجهه با حوادث فشار زای زندگی ، آسیب کمتری را متحمل شوند مذهب می تواند در تمامی عوامل نقش موثری در استرس زدایی داشته باشد و در ارزیابی شناختی فرد فعالیت های مقابله ای ، منابع حمایتی و … سبب کاهش گرفتاری روانی شودبراین اساس مدتهاست که تصور می شود بین مذهب و سلامت روان ارتباط مثبتی وجود دارد. کسانی که به اعتقادات مذهبی پایبند بودند ، اضطراب و ناراحتی کمتری را نسبت به کسانی که به اعتقادات مذهبی پایبند نبودند گزارش کرده اند. از آن جایی که باور و اعتقادات مامسلمانان بر این است که دین اسلام به عنوان یک ایدئولوژی ارائه دهنده کامل ترین و سلامت سازترین سبک زندگی بشریت است و احکام و دستورات آن حوزه های وسیع اخلاقی ، بین فردی، بهداشتی و اجتماعی را در برمی گیرد (حکم آبادی، 1389).

2-4- تعریف مفاهیم و نظریه های مربوط به هوش اجتماعی
2-4-1- هوش
هوش یکی از چالش برانگیز ترین مفاهیم تاریخ روان شناسی است .گفته می شود همان طور که افراد بشر از نظر شکل و قیافه ظاهری با هم متفاوتند به لحاظ خصایص روانی چون هوش ، استعداد و … نیز با هم تفاوت های آشکاری دارند. مطالعه نوشته های دانشمندان و فلاسفه قدیم نشان می دهد که انسان از گذشته های بسیار دور متوجه این تفاوت بوده است (شریفی ،1386). هرگاه به هوش می اندیشیم مفهوم هوشبهریا IQ به ذهن می آید که تا مدت ها تصور می شد که سنجش آن راهی سریع و مطمئن برای متمایزکردن افراد عادی از افرادی با عملکرد های استثنایی است (برادبری و گیوز، ترجمه ابراهیمی 1378).
2-4-2- هوش اجتماعی
موضوع هوش بسیار جذاب است و به طور پیوسته تکامل می یابد .زمینه های متفاوتی از هوش هست که می تواند مورد آزمایش قرارگیرد. بسیاری از پژوهشگران از نظریه توانایی ذهنی کلی حمایت می کنند که می تواند به عنوان توانایی مقابله با پیچیدگی ها تعریف شود(گاتفردسون، 2002).این پژوهشگران معمولا” با نظریه های چند گانه مخالفند (آلبرشت ، 2006). این نظریه مورد حمایت دیگر پژوهشگرانی قرار دارد که باور دارند هوش می تواند به عنوان یک مجموعه مکانیسم محاسباتی نیمه خودکار تعریف شود(گاردنر،2006). بنابراین هوش های متفاوت از یکدیگر مجزا نیستند، بلکه بر یکدیگر تاثیر می گذارند(موران ، کورن هابر و گاردنر،2006).
افراد در موقعیت های اجتماعی یکسان عمل نمی کنند . این تفاوت های فردی در ادبیات روانشناسی به هوش اجتماعی اشاره دارد. هوش اجتماعی برای نخستین بار زمانی که ثرندایک هوش را در سال 1920 به عنوان هوش اجتماعی ، مکانیکی و انتزاعی تعریف کرد به صورت جدی مورد بحث قرار گرفت (به نقل دوقان و چتین ،2009). اگر چه از آن زمان به بعد مطالعات زیادیدر این زمینه انجام گرفته است.با این حال ، این پژوهش ها همواره با مشکلاتی همراه بوده اند.یکی از مشکلات اصلی درمطالعه هوش اجتماعی این واقعیت است که پژوهشگران این سازه را در طول سال ها به شیوه های متفاوتی تعریف کرده اند(برای مثال، بارنز و استرنبرگ ،1989 ؛ فورد و تیساک ، 1983 ؛ کیتینگ ، 1978). برخی از این تعاریف بر مولفه های شناختی یا به عبارت دیگر بر توانایی درک و فهم افراد دیگر تاکید می کنند(برای مثال بارنز و استرنبرگ،1989) و برخی دیگر از پژوهشگران بر مولفه های رفتاری نظیر توانایی تعامل موفق با افراد دیگر اشاره دارند(فورد وتیساک، 1983).برخی نیز بر بنیاد های روانسنجی تاکید می کنند وهوش اجتماعی را در راستای توانایی عمل کردن خوب در آزمون هایی که مهارت های اجتماعی را اندازه گیری می کند قرار می دهند(کیتینگ ،1978).
دومین مشکل به جنبه های مختلف هوش اجتماعی مربوط می شود (گلمن ، 2006). علیرغم این واقعیت که در تحقیقات اولیه ، هوش اجتماعی بر مبنای دو جنبه شناختی و رفتاری مورد تحلیل گرفته بود، در تحقیقات بعدی بر این واقعیت پای می فشارند که هوش اجتماعی ساختار چند بعدی دارد. با این درباره جنبه های مختلف آن پیشنهاد های متفاوتی مطرح شده است. برای مثال ، مارلو(1986) در مدل هوش اجتماعی خود ساختار چهار بعدی را مطرح می کند: الف) علاقه اجتماعی ،ب) خودبسندگی اجتماعی ،ج)مهارت های همدلی (توانایی درک دیگران به صورت شناختی و هیجانی )، ود) مهارت های عملکرد اجتماعی (رفتار های اجتماعی قابل مشاهده). کوزمیتزکی وجان (1993) بیان کرده اند که هوش اجتماعی از هفت مؤلفه تشکیل شده است : الف)دیدگاه گیری خلق و خو و حالت های درونی افراد دیگر ، ب)توانایی کلی برای کنار آمدن با افراد دیگر ، ج) دانش درباره قوانین اجتماعی و زندگی اجتماعی ،د)بینش و حساسیت در موقعیت های اجتماعی پیچیده ،ه) استفاده از تکنیک های اجتماعی برای نفوذ در دیگران ،و) دیدگاه گیری، ز) سازگاری اجتماعی .
بوجورکویست ، استرمنو کاوکیانن(2000) نیز بر این باورندکه هوش اجتماعی 3 مولفه دارد: ادراکی ، شناختی – تحلیلی و رفتاری .سیلبرمن (2000) هوش اجتماعی و صفات فردی که هوش اجتماعی را می سازند برمبنای هشت جنبه بررسی کرده است : الف) درک و فهم دیگران ، ب)بیان احساسات و ایده های شخصی ، ج) بیان نیاز های خود شخص ،د)ارائه و دریافت بازخورد از شخص مورد تماس ، ه) تحت تاثیر قرار دان ، برانگیختن و ترغیب دیگران ، و) ارائه راه حل های نو آورانه به موقعیت های پیچیده ،ز) کارکردن به صورت مشارکتی به جای انفرادی کارکردن ، عضو خوب تیم بودن ، ح)اتخاذ نگرش نگرش مناسب در رویداد هایی که به بن بست می رسند. بر اساس نظر بوزان (2002) هوش اجتماعی از هشت عامل تشکیل شده است: الف) خواندن ذهن شخص ، درک و فهم افراد از طریق استفاده از داده های ارتباطی غیر کلامی ، کلامی و علائم بدنی آنها ، ب) مهارت های گوش دادن فعال ، ج)اجتماع پذیری ،د)تحت تاثیر قرار دادن دیگران ، ه)فعال بودن در رسانه های اجتماعی ، و) مذاکره ، گفتگو و حل مسائل اجتماعی ، ز) ترغیب و اقناع ، ح) داشتن رفتار مطلوب در موقعیت های اجتماعی.
مطابق با نظر بوزان (2002) ، هوش اجتماعی